نثر · شماره 265
نقل است که ابراهیم روزی به صحرا رفته بود. لشکری پیش آمد. گفت: تو چه کسی؟
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 262
آن پیر تبسم کرد و گفت: پسر ادهم است. چهل روز است تا حلاوت عبادت نمی یابد. چون این بشنودم بیرون آمدم و گفتم: چون نشان می دهی به خدای بر تو که بگوی به چه سبب است.
# - 263
گفت: فلان روز در بصره خرما خرید ی. خرمایی افتاده بود. پنداشتی که از آن توست. برداشتی و در خرمای خود بنهادی.
# - 264
چون این بشنودم، به بر خرما فروش رفتم و از او بحلی خواستم. خرما فروش را بحل کرد و گفت: چون کار بدین باریکی است، من ترک خرما فروختن گفتم از آن کار توبه کرد و دکان برانداخت و از جمله ابدال گشت.
# - 265
نقل است که ابراهیم روزی به صحرا رفته بود. لشکری پیش آمد. گفت: تو چه کسی؟
انتخابشده - 266
گفت: بنده ای.
# - 267
گفت: آبادانی از کدام طرف است؟
# - 268
اشارت به گورستان کرد. آن مرد گفت: بر من استخفاف می کنی؟
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 265 از «ذکر ابراهیم بن ادهم رحمه الله علیه» است.