نثر · شماره 272
گفت: من سر تو بشکستم، تو مرا دعایی کردی.
شاعرعطارقالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 269
و تازیانه ای چند بر سر او زد، و سر او بشکست، و خون روان شد، و رسنی در گردن او کرد و می آورد.
# - 270
مردم شهر پیش آمدند. چون چنان دیدند گفتند: ای نادان! این ابراهیم ادهم است. ولی خدای آن مرد در پای او افتاد، و از او عذر خواست، و بحلی می خواست، و گفت: مرا گفتی من بنده ام؟
# - 271
گفت: کیست که او بنده نیست؟
# - 272
گفت: من سر تو بشکستم، تو مرا دعایی کردی.
انتخابشده - 273
گفت: آن معاملت تو با من کردی تو را دعای نیک می کردمی. نصیب من از این معاملت که تو کردی بهشت بود. نخواستم که نصیب تو دوزخ بود.
# - 274
گفت: چرا اشارت به گورستان کردی و من آبادانی خواستم؟
# - 275
گفت: از آنکه هر روز گورستان معمورتر است و شهر خرابتر.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 272 از «ذکر ابراهیم بن ادهم رحمه الله علیه» است.