نثر · شماره 299
هزار ماهی از دریا برآمد، هر یکی سوزنی زرین به دهان گرفته. ابراهیم گفت: سوزن خویش خواهم.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 296
دو رکعت نماز گزارد و گفت: الهی از من چیزی می خواهند و ندارم. در وقت آن دریا همه زر شد. مشتی برگرفت و بدیشان داد.
# - 297
نقل است که روزی بر لب دجله نشسته بود و خرقه ژنده خود -پاره - می دوخت. سوزنش در دریا افتاد. کسی از او پرسید: ملکی چنان، از دست بدادی چه یافتی؟
# - 298
اشارت کرد به دریا که: سوزنم باز دهید.
# - 299
هزار ماهی از دریا برآمد، هر یکی سوزنی زرین به دهان گرفته. ابراهیم گفت: سوزن خویش خواهم.
انتخابشده - 300
ماهیکی ضعیف برآمد، سوزن او به دهان گرفته. ابراهیم گفت: کمترین چیزی که یافتم به ماندن ملک بلخ این است! دیگرها را تو ندانی.
# - 301
نقل است که یک روز به سر چاهی رسید. دلو فروگذاشت، پر زر برآمد. نگوسار کرد. بازفروگذاشت، پرمروارید برآمد. نگوسار کرد، وقتش خوش شد. گفت: الهی خزانه بر من عرضه می کنی، می دانم که تو قادری و دانی که بدین فریفته نشوم. آبم ده تا طهارت کنم.
# - 302
نقل است که وقتی به حج می رفت، دیگران با وی بودند، گفتند: از ما هیچکس زاد و راحله ندارد.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 299 از «ذکر ابراهیم بن ادهم رحمه الله علیه» است.