نثر · شماره 9
گفتم: خواهم.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 6
گفت: ندانسته ای که چون با خلق آمیختی همه چیز از پس آن آید؟
# - 7
گفت: هول زاهدی.
# - 8
گفت: از من زاهدتر می خواهی که بینی؟
# - 9
گفتم: خواهم.
انتخابشده - 10
گفت: بدین کوه بر شو تا ببینی.
# - 11
چون برآمدم جوانی را دیدم که در صومعه ای نشسته، و یک پای بیرون صومعه بریده، و انداخته و کرمان می خوردند. نزدیک او رفتم و سلام کردم و از حال او پرسیدم. گفت: روزی در این صومعه نشسته بودم. زنی بدینجا بگذشت. دلم مایل شد بدو -تنم تقاضای آن کرد - تا از پی او بروم. یک پای از صومعه بیرون نهادم، آوازی شنودم که: شرم نداری از پس سی سال که خدای را عبادت کرده باشی، و طاعت داشته، اکنون طاعت شیطان کنی و قصد، فاحشه ای کنی؟ این پای را که از صومعه بیرون نهاده بودم؛ ببریدم و اینجا نشسته ام تا چه پدید آید و با من چه خواهند کرد. تو بر این گناه گاران به چه کار آمدی؟ اگر می خواهی که مردی از مردان خدای را ببینی بر سر این کوه شو.
# - 12
ذوالنون گفت: از بلندی که آن کوه بود بر آنجا نتوانستم رفت. پس خبر او پرسیدم. گفتند: دیرگاهست تا مردی در آن صومعه عبادت می کند.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 9 از «ذکر ذالنون مصری رحمه الله علیه» است.