کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 31

گفت: نفقه تو روا نبود. صبر کن تا بالغ شوی.

چهرهٔ عطارشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 28

    نقل است که یک روز کودکی به نزدیک ذوالنون درآمد و گفت: مرا صد هزار دینار است. می خواهم که در خدمت توصرف کنم و آن زر به درویشان تو به کار برم.

    #
  2. 29

    ذوالنون گفت: بالغ هستی؟

    #
  3. 30

    گفت: نی.

    #
  4. 31

    گفت: نفقه تو روا نبود. صبر کن تا بالغ شوی.

    انتخاب‌شده
  5. 32

    پس چون کودک بالغ گشت بیامد و بر دست شیخ توبه کرد و آن زرها به درویشان داد تا آن صدهزار دینار نماند. روزی کاری پیش آمد و درویشان را چیزی نماند که خرج کردندی.

    #
  6. 33

    کودک گفت: ای دریغ! کجاست صدهزار دیگر تا نفقه کردمی بر این جوانمردان!

    #
  7. 34

    این سخن را ذوالنون بشنود. دانست که وی حقیقت کار نرسیده است که دنیا به نزد او خطیر است. ذوالنون آن کودک را بخواند و گفت: به دکان فلان عطار رو، و بگوی از من تا سه درم فلان دارو بدهد.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 31 از «ذکر ذالنون مصری رحمه الله علیه» است.