کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 40

کودک توبه کرد و بیدار گشت، و بیش این جهان را بر دل وی قدر نماند. نقل است که گفت: سی سال خلق را دعوت کردئم. یک کس به درگاه خدای آمد، چنانکه می بایست. و آن آن بود که روزی پادشاه زاده ای با کوکبه ای از در مسجد بر من گذشت. من این سخن می گفتم که: هیچ احمقتر از آن ضعیفی نبود که با قوی درهم شود.

چهرهٔ عطارشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 37

    کودک به بازار برد و بنمود. هر یکی را به هزار دینار بخواستند. بیامد، و با شیخ بگفت.

    #
  2. 38

    ذوالنون گفت: به هاون نه وبسای و به آب انداز.

    #
  3. 39

    چنان کرد و به آب انداخت. گفت: ای کودک! این درویشان از بی نانی گرسنه نیند، لیکن این اختیار ایشان است.

    #
  4. 40

    کودک توبه کرد و بیدار گشت، و بیش این جهان را بر دل وی قدر نماند. نقل است که گفت: سی سال خلق را دعوت کردئم. یک کس به درگاه خدای آمد، چنانکه می بایست. و آن آن بود که روزی پادشاه زاده ای با کوکبه ای از در مسجد بر من گذشت. من این سخن می گفتم که: هیچ احمقتر از آن ضعیفی نبود که با قوی درهم شود.

    انتخاب‌شده
  5. 41

    و گفت: این چه سخن است؟

    #
  6. 42

    گفتم: آدمی ضعیف چیزی است، با خدای قوی در هم می آید.

    #
  7. 43

    آن جوان را لون متغیر شد. برخاست و برفت. روز دیگر بازآمد و گفت: طریق به خدای چیست؟

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 40 از «ذکر ذالنون مصری رحمه الله علیه» است.