نثر · شماره 40
کودک توبه کرد و بیدار گشت، و بیش این جهان را بر دل وی قدر نماند. نقل است که گفت: سی سال خلق را دعوت کردئم. یک کس به درگاه خدای آمد، چنانکه می بایست. و آن آن بود که روزی پادشاه زاده ای با کوکبه ای از در مسجد بر من گذشت. من این سخن می گفتم که: هیچ احمقتر از آن ضعیفی نبود که با قوی درهم شود.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 37
کودک به بازار برد و بنمود. هر یکی را به هزار دینار بخواستند. بیامد، و با شیخ بگفت.
# - 38
ذوالنون گفت: به هاون نه وبسای و به آب انداز.
# - 39
چنان کرد و به آب انداخت. گفت: ای کودک! این درویشان از بی نانی گرسنه نیند، لیکن این اختیار ایشان است.
# - 40
کودک توبه کرد و بیدار گشت، و بیش این جهان را بر دل وی قدر نماند. نقل است که گفت: سی سال خلق را دعوت کردئم. یک کس به درگاه خدای آمد، چنانکه می بایست. و آن آن بود که روزی پادشاه زاده ای با کوکبه ای از در مسجد بر من گذشت. من این سخن می گفتم که: هیچ احمقتر از آن ضعیفی نبود که با قوی درهم شود.
انتخابشده - 41
و گفت: این چه سخن است؟
# - 42
گفتم: آدمی ضعیف چیزی است، با خدای قوی در هم می آید.
# - 43
آن جوان را لون متغیر شد. برخاست و برفت. روز دیگر بازآمد و گفت: طریق به خدای چیست؟
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 40 از «ذکر ذالنون مصری رحمه الله علیه» است.