نثر · شماره 68
نقل است که بسی خون برفت. اما یک قطره نه بر روی ونه بر موی و نه بر جامه او افتاد، و آنچه بر زمین افتاد همه ناپدید شد، به فرمان خدای عزوجل. پس او را پیش خلیفه بردند و سخن او رااز او جواب خواستند. او آن سخن را شرحی بداد. متوکل گریستن گرفت، و جمله ارکان دولت در فصاحت و بلاغت او متحیر بماندند، تا خلیفه مرید او شد و او را عزیز و مکرم بازگردانید.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 65
پس فرمان شد که او را به زندان برید. چهل شبانه روز در حبس بماند. هر روز خواهر بشر حافی از دوک خویش یک قرص نان بر او می بردی. آن روز که از زندان بیرون می آمد، آن چهل قرص همچنان نهاده بود، که یکی نخورده بود. خواهر بشر حافی چون آن بشنود اندوهگین شد. گفت: تو می دانی که آن قرصها حلال بود و بی منت. چرا نخوردی؟
# - 66
گفت: زیرا که طبقش پاک نبود. یعنی بر دست زندان بان گذر می کرد.
# - 67
چون از زندان بیرون آمد بیفتاد و پیشانیش بشکست.
# - 68
نقل است که بسی خون برفت. اما یک قطره نه بر روی ونه بر موی و نه بر جامه او افتاد، و آنچه بر زمین افتاد همه ناپدید شد، به فرمان خدای عزوجل. پس او را پیش خلیفه بردند و سخن او رااز او جواب خواستند. او آن سخن را شرحی بداد. متوکل گریستن گرفت، و جمله ارکان دولت در فصاحت و بلاغت او متحیر بماندند، تا خلیفه مرید او شد و او را عزیز و مکرم بازگردانید.
انتخابشده - 69
نقل است که احمد سلمی گفت: به نزدیک ذوالنون شدم. طشتی زرین دیدم، در پیش او نهاده، و گرد بر گرد او بویهای خوش از مشک و عبیر. مرا گفت: تویی که به نزدیک ملوک شوی در حال بسط؟
# - 70
من از آن بترسیدم و باز پس آمدم. پس یک درم به من داد تا به بلخ از آن یک درم نفقه می کردم.
# - 71
نقل است که مریدی بود. ذوالنون را چهل چهله بداشت، و چهل موقف بایستاد، و چهل سال خواب شب درباقی کرد، و چهل سال به پاسبانی حجره دل نشست. روزی به نزدیک ذالنون آمد. گفت: چنین کردم و چنین! با این همه رنج دوست با ما هیچ سخن نمی گوید. نظری به ما نمی کند، و به هیچم برنمی گیرد، و هیچ از عالم غیب مکشوف نمی شود،، و این همه که می گویم خود را ستایش نمی کنم. شرح حال می دهم، که این بیچارگی که در وسع من بود به جای آوردم، واز حق شکایت نمی کنم. شرح حال می دهم، که همه جان ودل در خدمت او دارم. اما غم بی دولتی خویش می گویم. و حکایت بدبختی خویش می کنم، و نه از آن می گویم که دلم از طاعت کردن بگرفت، لکن می ترسم که اگر عمری مانده است آن باقی همچنین خواهد بود، و من عمری حلقه به امیدی می زدم که آوازی نشنوده ام. صبر برین بر من سخت می آید. اکنون تو طبیب غمگنانی و معالج دانایانی. بیچارگی مرا تدبیر کن. ذالنون گفت: برو و امشب سیر بخور، و نماز خفتن مکن، و همه شب بخسب، تا باشد که دوست اگر به لطف ننماید به عتاب بنماید. اگر به رحمت در تو نظری نمی کند به عنف در تو نظری کند.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 68 از «ذکر ذالنون مصری رحمه الله علیه» است.