نثر · شماره 128
بایزید گفت:
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 125
گفت: به هزار دینار.
# - 126
من سر در پیش افکندم. هاتفی آواز داد: تو ندانستی که زناری که بر میان چون تویی بندند به هزار دینار کم ندهند. گفت دلم خوش گشت دانستم که حق را عنایت است.
# - 127
نقل است که زاهدی بود از جمله بزرگان بسطام. صاحب تبع و صاحب قبول؛ و از حلقه ی بایزید هیچ غایب نبودی. همه سخن او شنیدی و با اصحاب او نشست کردی. یک روز بایزید را گفت: ای خواجه! امروز سی سال است تا صایم الدهرم و به شب در نمازم. چنانکه هیچ نمی خفتم و در خود از این علم که می گویی اثری نمی یابم، و تصدیق این علم می کنم، و دوست دارم این سخن را.
# - 128
بایزید گفت:
انتخابشده - 129
- اگر سیصد سال به روز به روزه باشی و به شب بنماز، یکی ذره از این حدیث نیابی.
# - 130
مرد گفت: چرا؟
# - 131
گفت: از جهت اینکه تو محجوبی به نفس خویش.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 128 از «ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه» است.