کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 209

شیخ را از آن آگاهی بود. روزی قصد شیخ کرد. شیخ نفسی برآن قرا حوالت کرد. قرا سه روز از دست درافتاد وخود را نجس کرد. چون بازآمد غسل کرد. پس به نزد شیخ آمد، پس از آن شیخ گفت: تو ندانستی که بار پیلان برخران ننهند؟

چهرهٔ عطارشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 206

    برخاست و بدان غار شد. اژدهایی دید عظیم سهمناک، چون آن بدید بیهوش شد و جامه نجس کرد، و بی خود خود را از آنجا بیرون انداخت، و کفش در آنجابگذاشت. و همچنان باز خدمت شیخ آمد، و در پایش افتاد و توبت کرد.

    #
  2. 207

    شیخ گفت: سبحان الله! تو کفش نگاه نمی توانی داشت از هیبت مخلوقی. در هیبت خالق چگونه کشف نگاه داری؟ که به انکار آمده ای که مرا فلان سخن کشف کن!

    #
  3. 208

    نقل است که قرائی را انکاری بود در حق شیخ که کارهای عظیم می دید، و آن بیچاره محروم گفت: این معاملتها و ریاضت ها که او می کشد من هم می کشم او سخنی می گوید که ما در آن بیگانه ایم.

    #
  4. 209

    شیخ را از آن آگاهی بود. روزی قصد شیخ کرد. شیخ نفسی برآن قرا حوالت کرد. قرا سه روز از دست درافتاد وخود را نجس کرد. چون بازآمد غسل کرد. پس به نزد شیخ آمد، پس از آن شیخ گفت: تو ندانستی که بار پیلان برخران ننهند؟

    انتخاب‌شده
  5. 210

    نقل است که شیخ ابوسعید میخورانی پیش بایزید آمد و خواست تا امتحانی کند. شیخ او را به مریدی حوالت کرد، نام او سعید راعی. گفت: پیش او رو که ولایت کرامت به اقطاع بدو داده ایم.

    #
  6. 211

    چون سعید آنجا رفت راعی را دید که در صحرا نماز می کرد، و گرگان شبانی گوسفندان او می کردند. چون از نماز فارغ شد. گفت: چه می خواهی؟

    #
  7. 212

    گفت: نان گرم و انگور.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 209 از «ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه» است.