کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 211

چون سعید آنجا رفت راعی را دید که در صحرا نماز می کرد، و گرگان شبانی گوسفندان او می کردند. چون از نماز فارغ شد. گفت: چه می خواهی؟

چهرهٔ عطارشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 208

    نقل است که قرائی را انکاری بود در حق شیخ که کارهای عظیم می دید، و آن بیچاره محروم گفت: این معاملتها و ریاضت ها که او می کشد من هم می کشم او سخنی می گوید که ما در آن بیگانه ایم.

    #
  2. 209

    شیخ را از آن آگاهی بود. روزی قصد شیخ کرد. شیخ نفسی برآن قرا حوالت کرد. قرا سه روز از دست درافتاد وخود را نجس کرد. چون بازآمد غسل کرد. پس به نزد شیخ آمد، پس از آن شیخ گفت: تو ندانستی که بار پیلان برخران ننهند؟

    #
  3. 210

    نقل است که شیخ ابوسعید میخورانی پیش بایزید آمد و خواست تا امتحانی کند. شیخ او را به مریدی حوالت کرد، نام او سعید راعی. گفت: پیش او رو که ولایت کرامت به اقطاع بدو داده ایم.

    #
  4. 211

    چون سعید آنجا رفت راعی را دید که در صحرا نماز می کرد، و گرگان شبانی گوسفندان او می کردند. چون از نماز فارغ شد. گفت: چه می خواهی؟

    انتخاب‌شده
  5. 212

    گفت: نان گرم و انگور.

    #
  6. 213

    راعی چوبی داشت. به دو نیم کرد و یک نیمه به طرف خود فرو برد و نیمه دیگر به طرف او. در حال انگور بار آورد. و طرف راعی سفید بود و طرف سعید میخورانی سیاه بود و گفت: چرا طرف تو سفید است و از آن من سیاه!

    #
  7. 214

    راعی گفت: از آنکه من از سر یقین خواستم و تو از راه امتحان. خواستی رنگ هرچیزی نیز لایق حال او خواهد بود. بعد از آن گلیمی به سعید میخورانی داد و گفت: نگاه دار! چون سعید به حج شد، در عرفات آن گلیم از وی غایب شد. چون به بسطام آمد آن گلیم با راعی بود.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 211 از «ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه» است.