نثر · شماره 214
راعی گفت: از آنکه من از سر یقین خواستم و تو از راه امتحان. خواستی رنگ هرچیزی نیز لایق حال او خواهد بود. بعد از آن گلیمی به سعید میخورانی داد و گفت: نگاه دار! چون سعید به حج شد، در عرفات آن گلیم از وی غایب شد. چون به بسطام آمد آن گلیم با راعی بود.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 211
چون سعید آنجا رفت راعی را دید که در صحرا نماز می کرد، و گرگان شبانی گوسفندان او می کردند. چون از نماز فارغ شد. گفت: چه می خواهی؟
# - 212
گفت: نان گرم و انگور.
# - 213
راعی چوبی داشت. به دو نیم کرد و یک نیمه به طرف خود فرو برد و نیمه دیگر به طرف او. در حال انگور بار آورد. و طرف راعی سفید بود و طرف سعید میخورانی سیاه بود و گفت: چرا طرف تو سفید است و از آن من سیاه!
# - 214
راعی گفت: از آنکه من از سر یقین خواستم و تو از راه امتحان. خواستی رنگ هرچیزی نیز لایق حال او خواهد بود. بعد از آن گلیمی به سعید میخورانی داد و گفت: نگاه دار! چون سعید به حج شد، در عرفات آن گلیم از وی غایب شد. چون به بسطام آمد آن گلیم با راعی بود.
انتخابشده - 215
نقل است که از بایزید پرسیدند که پیر تو که بود؟
# - 216
گفت: پیرزنی. یک روز در غلبات شو ق و توحیدبودم چنانکه مویی را گنج نبود. به صحرا رفتم، بیخود. پیرزنی با انبانی آرد برسید. مرا گفت: «این انبان آرد با من برگیر!» و من چنان بودم که خود را نمی دانستم برد. به شیری اشارت کردم، بیامد. انبان در پشت او نهادم، و پیرزن را گفتم اگر به شهر وری چه گویی که کرا دیدم، که نخواسم داند که کیم؟
# - 217
گفت: که را دیدم؟ ظالمی رعنا را دیدم.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 214 از «ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه» است.