نثر · شماره 217
گفت: که را دیدم؟ ظالمی رعنا را دیدم.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 214
راعی گفت: از آنکه من از سر یقین خواستم و تو از راه امتحان. خواستی رنگ هرچیزی نیز لایق حال او خواهد بود. بعد از آن گلیمی به سعید میخورانی داد و گفت: نگاه دار! چون سعید به حج شد، در عرفات آن گلیم از وی غایب شد. چون به بسطام آمد آن گلیم با راعی بود.
# - 215
نقل است که از بایزید پرسیدند که پیر تو که بود؟
# - 216
گفت: پیرزنی. یک روز در غلبات شو ق و توحیدبودم چنانکه مویی را گنج نبود. به صحرا رفتم، بیخود. پیرزنی با انبانی آرد برسید. مرا گفت: «این انبان آرد با من برگیر!» و من چنان بودم که خود را نمی دانستم برد. به شیری اشارت کردم، بیامد. انبان در پشت او نهادم، و پیرزن را گفتم اگر به شهر وری چه گویی که کرا دیدم، که نخواسم داند که کیم؟
# - 217
گفت: که را دیدم؟ ظالمی رعنا را دیدم.
انتخابشده - 218
پس شیخ گفت: هان! چگونگی؟
# - 219
پیرزن گفت: این شیر مکلف است یا نه؟
# - 220
گفتم: نه.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 217 از «ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه» است.