نثر · شماره 219
پیرزن گفت: این شیر مکلف است یا نه؟
شاعرعطارقالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 216
گفت: پیرزنی. یک روز در غلبات شو ق و توحیدبودم چنانکه مویی را گنج نبود. به صحرا رفتم، بیخود. پیرزنی با انبانی آرد برسید. مرا گفت: «این انبان آرد با من برگیر!» و من چنان بودم که خود را نمی دانستم برد. به شیری اشارت کردم، بیامد. انبان در پشت او نهادم، و پیرزن را گفتم اگر به شهر وری چه گویی که کرا دیدم، که نخواسم داند که کیم؟
# - 217
گفت: که را دیدم؟ ظالمی رعنا را دیدم.
# - 218
پس شیخ گفت: هان! چگونگی؟
# - 219
پیرزن گفت: این شیر مکلف است یا نه؟
انتخابشده - 220
گفتم: نه.
# - 221
گفت: تو آن را که خدای تکلیف نکرده است تکلیف کردی، ظالم نباشی؟
# - 222
گفتم: باشم.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 219 از «ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه» است.