نثر · شماره 254
بزرگی پیش بایزید رفت. او را دید، سر به گریبان فکرت فروبرده، چون سربرآورد گفت: ای شیخ! چه کردی؟
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 251
این سخن با بایزید گفتند. بایزید گفت: من می گویم که مرید من آن است که بر کناره دوزخ بایستند و هرکه را به دوزخ برند دست او بگیرد و به بهشت فرستد و به جای او خود به دوزخ رود.
# - 252
گفتند: چرا بدین فضل که حق با تو کرده است خلق را به خدای نخوانی؟
# - 253
گفت: کسی را که او خود بند کرد بایزید چون تواند که بردارد؟
# - 254
بزرگی پیش بایزید رفت. او را دید، سر به گریبان فکرت فروبرده، چون سربرآورد گفت: ای شیخ! چه کردی؟
انتخابشده - 255
گفت: سر به فنای خود فرو بردم، و به بقای حق برآوردم.
# - 256
یک روز خطیب بر منبر این آیت بر بخواند: ما قدروا الله حق قدره. چندان سر بر منبر زد که بیهوش شد. چون به هوش آمد گفت: چون دانستی این گدای دروغ زن را کجا می آوردی تا دعوی معرفت تو کند؟
# - 257
مریدی شیخ را دید که می لرزید. گفت: یا شیخ! این حرکت تو از چیست؟
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 254 از «ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه» است.