نثر · شماره 255
گفت: سر به فنای خود فرو بردم، و به بقای حق برآوردم.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 252
گفتند: چرا بدین فضل که حق با تو کرده است خلق را به خدای نخوانی؟
# - 253
گفت: کسی را که او خود بند کرد بایزید چون تواند که بردارد؟
# - 254
بزرگی پیش بایزید رفت. او را دید، سر به گریبان فکرت فروبرده، چون سربرآورد گفت: ای شیخ! چه کردی؟
# - 255
گفت: سر به فنای خود فرو بردم، و به بقای حق برآوردم.
انتخابشده - 256
یک روز خطیب بر منبر این آیت بر بخواند: ما قدروا الله حق قدره. چندان سر بر منبر زد که بیهوش شد. چون به هوش آمد گفت: چون دانستی این گدای دروغ زن را کجا می آوردی تا دعوی معرفت تو کند؟
# - 257
مریدی شیخ را دید که می لرزید. گفت: یا شیخ! این حرکت تو از چیست؟
# - 258
شیخ گفت: سی سال در راه صدق قدم باید زد، و خاک مزابل به محاسن باید رفت و سر برزانوی اندوه بایدنهاد تا تحرک مردان بدانی. به یک دو روز که از پس تخته برخاستی می خواهی که به اسرار مردان واقف شوی؟
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 255 از «ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه» است.