نثر · شماره 561
نقل است که مریدی شیخ را به خواب دید. گفت: از منکر و نکیر چون رستی؟
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 558
نقل است که بایزید هفتاد بار به حضرت عزت قرب یافت. هربار که بازآمدی زناری بربستی و باز بریدی. عمرش چون به آخر آمد درمحراب شد، و زناری بربست، و پوستینی داشت باژگونه در پوشید و کلاه باژگونه برسرنهاد، و گفت: الهی!ریاضت همه عمر نمی فروشم و نماز همه شب عرضه نمی کنم، و روزه همه عمر نمی گویم، و ختمهای قرآن نمی شمرم. و اوقات و مناجات و قربت بازنمی گویم. تو می دانی که به هیچ بازنمی نگرم، و این که به زبان شرح می دهم نه از تفاخر و اعتماد است بل که شرح می دهم که از هرچه کرده ام ننگ دارم و این خلعتم تو داده ای که خود را چنین می بینم. آن همه هیچ ننگ می دارم. آن همه هیچ است. همان انگار که نیست. ترکمانی ام هفتاد ساله، موی در گبری سفید کرده. از بیابان اکنون برمی آیم و تنگری تنگری می گویم. الله الله گفتن اکنون می آموزم، زنار اکنون می برم، قدم در دایره اسلام اکنون می زنم، زبان به شهادت اکنون می گردانم کار توب به علت نیست. قبول تو به طاعت نه و رد توبه معصیت نه. من هرچه کردم هبا انگاشتم تو نیز هرچه دیدی از من که بسند حضرت تو نبود خط عفو بر وی کش، و گرد معصیت را از من فروشوی که من گرد پندار طاعت فروشستم.
# - 559
نقل است که شیخ در ابتدا الله الله بسیار گفتی. در حالت نزع همان الله می گفت پس و گفت: یارب ! هرگز تو را یاد نکردم، مگر به غفلت، و اکنون که جان می رود از طاعت تو غافل ام. ندانم تا حضور کی خواهد بود.
# - 560
پس در ذکر و حضور جان بداد. آن شب که او وفات کرد بوموسی حاضر نبود. گفت: به خواب دیدم که عرش را بر فرق سرنهاده بودم و می بردم. تعجب کردم. بامداد روانه شدم تا با شیخ بگویم. شیخ وفات کرده بود و خلق بی قیاس از اطراف آمده بودند. چون جنازه برداشتندمن جهد کردم تا گوشه جنازه به من دهند البته به من نمی رسید، بی صبر شدم، در زیر جنازه رفتم، و بر سر گرفتم و می رفتم. و مرا آن خواب فراموش شده بود. شیخ را دیدم که گفت: یا بوموسی! اینک تعبیر آن خواب که دوش دیدی که عرش بر سرگرفته بودی آن عرش این جنازه بایزید است.
# - 561
نقل است که مریدی شیخ را به خواب دید. گفت: از منکر و نکیر چون رستی؟
انتخابشده - 562
گفت: چون آن عزیزان از من سوال کردند: شما را ازین سوال مقصودی برنیاید، به جهت آنکه اگر گویم خدای من اوست این سخن از من هیچ نبود. لکن بازگردید و از وی پرسید که من او را کیم؟ آنچه او گوید آن بود که اگر من صدبار گویم خداوندم اوست تا او مرا بنده خود نداند فایده نبود.
# - 563
بزرگی او را به خواب دید. گفت: خدای با تو چه کرد؟ گفت: از من پرسید: ای بایزید چه آوردی؟ گفتم: خداوند را ! چیزی نیاوردم. که حضرت عزت ترا بشاید با این همه شرک نیز نیاوردم حق تعالی فرمود ولا لیلهاللبن. آن شب شیر شرک نبود.
# - 564
گفت: شبی شیر خورده بودم و شکمم به درد آمد. حق تعالی با من بدین قدر عتاب فرمود. یعنی جز از من چیزی دیگر بر کار است.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 561 از «ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه» است.