نثر · شماره 630
عبدالله با اصحاب خود گفت: حاضر باشید تا نماز بر سهل بکنید.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 627
عبدالله بیدار شد و عزم آن کرد که آن علوی زاده طلب کند، و عذر او بخواهد. علوی بچه همان شب پیغمبر را بخواب دید که گفت: اگر تو چنان بودتی که بایستی، او تو را آن نتوانستی گفت.
# - 628
علوی چون بیدار شد عزم خدمت عبدالله کرد که عذر خواهد. در راه به هم رسیدند و ماجرا در میان نهادند و توبه کردند.
# - 629
نقل است که سهل بن عبدالله مروزی همه روز به درس عبدالله می آمد. روزی بیرون آمد و گفت: دیگر به درس تو نخواهم آمد که کنیزکان تو بر بام آمدند و مرا به خود خواندند و گفتند: سهل من، سهل من! چرا ایشان را ادب نکنی؟
# - 630
عبدالله با اصحاب خود گفت: حاضر باشید تا نماز بر سهل بکنید.
انتخابشده - 631
در حال سهل وفات کرد. بر وی نماز کردند. پس گفتند: یا شیخ! تو را چون معلوم شد؟
# - 632
گفت: آن حوران خلد بودند که او را می خواندند و من هیچ کنیزک ندارم.
# - 633
نقل است که از وی پرسیدند: از عجایب چه دید ی؟ گفت: راهبی دیدم از مجاهده ضعیف شده، و از خوف دوتا شده، پرسیدم که راه به خدای چیست؟ گفت: اگر او را بدانی راه بدو هم بدانی، و گفت: من بت پرستم و می ترسم آن را که وی را نمی شناسم وتو عاصی می گردی در آنکه او را می شناسی. یعنی معرفت خوف اقتضا کند و تو را خوف نمی بینم و کفر جهل اقتضا کند و خود را از خوف گداخته می بینم. سخن او مرا پند شد و از بسیار ناکردنی باز داشت.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 630 از «ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه» است.