کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 634

نقل است که گفت: یکبار به غزا بودم، در گوشه ای از بلاد روم. در آنجا خلقی بسیار دیدم جمع شده و یکی را بر عقابین کشیده و گفتند اگر یک ذره تقصیر کنی خصمت بت بزرگ بادا. سخت زن و گرم زن. و آن بیچاره در رنجی تمام بود و آ نمی کرد. پرسیدم کاری بدین سختی می خوری و آه نمی کنی. سبب چیست؟ گفت: جرمی عظیم سنگین از من در وجود آمده است و درملت ما سنتی است که تاکسی از هرچه هست پاک نشود، نام بت مهین بر زبان نیارد. اکنون تو مسلمان می نمایی. بدانکه من در میان دو پله ترا نام بت مهین برده ام. این جزای آن است.

چهرهٔ عطارشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 631

    در حال سهل وفات کرد. بر وی نماز کردند. پس گفتند: یا شیخ! تو را چون معلوم شد؟

    #
  2. 632

    گفت: آن حوران خلد بودند که او را می خواندند و من هیچ کنیزک ندارم.

    #
  3. 633

    نقل است که از وی پرسیدند: از عجایب چه دید ی؟ گفت: راهبی دیدم از مجاهده ضعیف شده، و از خوف دوتا شده، پرسیدم که راه به خدای چیست؟ گفت: اگر او را بدانی راه بدو هم بدانی، و گفت: من بت پرستم و می ترسم آن را که وی را نمی شناسم وتو عاصی می گردی در آنکه او را می شناسی. یعنی معرفت خوف اقتضا کند و تو را خوف نمی بینم و کفر جهل اقتضا کند و خود را از خوف گداخته می بینم. سخن او مرا پند شد و از بسیار ناکردنی باز داشت.

    #
  4. 634

    نقل است که گفت: یکبار به غزا بودم، در گوشه ای از بلاد روم. در آنجا خلقی بسیار دیدم جمع شده و یکی را بر عقابین کشیده و گفتند اگر یک ذره تقصیر کنی خصمت بت بزرگ بادا. سخت زن و گرم زن. و آن بیچاره در رنجی تمام بود و آ نمی کرد. پرسیدم کاری بدین سختی می خوری و آه نمی کنی. سبب چیست؟ گفت: جرمی عظیم سنگین از من در وجود آمده است و درملت ما سنتی است که تاکسی از هرچه هست پاک نشود، نام بت مهین بر زبان نیارد. اکنون تو مسلمان می نمایی. بدانکه من در میان دو پله ترا نام بت مهین برده ام. این جزای آن است.

    انتخاب‌شده
  5. 635

    عبدالله گفت: باری در ملت ما این است که هر که او را بشناسد او را یاد نتوان کرد که من عرف الله کل لسانه.

    #
  6. 636

    نقل است که یکبار به غزا رفته بود. با کافری جنگ می کرد. وقت نماز درآمد، از کافر مهلت خواست و نماز کرد. چون وقت نماز کافر درآمد، مهلت خواست تا نماز کند. چون رو به بت آورد عبدالله گفت: این ساعت بر وی ظفر یافتم.

    #
  7. 637

    با تیغ کشیده به سر او رفت تا او را بکشد. آوازی شنید که: یا عبدالله! اوفوبالعهد ان العهد کان مسوولا. از وفای عهد خواهند پرسید.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 634 از «ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه» است.