نثر · شماره 93
گفت: یک قدم بر صراط نهادم، و دیگر در بهشت.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 90
پس کلمه شهادت بگفت و جان تسلیم کرد. و گویند وارثی بود او را، در بخارا، بمرد. علمای بخارا آن مار را نگاه داشتند. سفیان را خبر شد. عزم بخارا کرد. اهل بخارا تا لب آب استقبال کردند و به اعزاز تمام در بخارا بردند، و سفیان هژده ساله بود و آن زر بدو دادند و آن را نگاه می داشت، تا از کسی چیزی نباید خواست، تا یقین شد که وفات خواهد کردبه صدقه داد. و آن شب که وفات کرد آوازی شنیدند که مات الورع مات الورع. پس او را به خواب دیدند. گفتند: چون صبر کردی با وحشت و تاریکی گور؟
# - 91
گفت: گور من مرغزاری است از مرغزارهای بهشت.
# - 92
دیگری به خواب دید. گفت: خدای با تو چه کرد؟
# - 93
گفت: یک قدم بر صراط نهادم، و دیگر در بهشت.
انتخابشده - 94
دیگری به خواب دید که در بهشت از درختی به درختی می پریدی. پرسید این به چه یافتی؟
# - 95
گفت: به ورع.
# - 96
نقل است که از شفقت که او را بود بر خلق خدای. روزی در بازار مرغکی دید در قفس که فریاد می کرد و همی طپید. او را بخرید و آزاد کرد. مرغکی هر شب به خانه سفیان آمدی. سفیان همه شب نماز کردی و آن مرغک نظاره می کرد ی، و گاه گاه بر وی می نشستی. چون سفیان را به خاک بردند، آن مرغک خود را بر جنازه او همی زد و فریاد می کرد و خلق به های های می گریستند. چون شیخ را دفن کردن، مرغک خود را بر خاک می زد تا از گور آواز آمد که حق تعالی سفیان را به شفقتی که بر خلق داشت بیامرزیده، و آن مرغک نیز بمرد، و به سفیان رسید. رحمهالله علیه.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 93 از «ذکر سفیان ثوری قدس الله روحه» است.