نثر · شماره 20
آن مرد را عجب آمد وموکل قاضی، که آورده بود، متحیر شد از سخن او و برفتند. بعد از آن به شاگردی مالک افتاد و مالک هفتاد و اند ساله بود. بر در سرای مالک بنشست و هر فتوی که بیرون آمدی بدیدی و مستفتی را گفتی: باز گرد وبگوی که بهتر از این احتیاط کن.
شاعرعطارقالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 17
حال باز گفت: شافعی گفت: هیچ باک نیست. مدعی کجاست تا جواب گویم.
# - 18
مدعی گفت: منم!
# - 19
شافعی گفت: جامه دان تو برجاست. برو و یار خود بیاور و بستان.
# - 20
آن مرد را عجب آمد وموکل قاضی، که آورده بود، متحیر شد از سخن او و برفتند. بعد از آن به شاگردی مالک افتاد و مالک هفتاد و اند ساله بود. بر در سرای مالک بنشست و هر فتوی که بیرون آمدی بدیدی و مستفتی را گفتی: باز گرد وبگوی که بهتر از این احتیاط کن.
انتخابشده - 21
چون بدیدی حق به دست شافعی بودی و مالک بدو می نازیدی و در آن وقت خلیفه هارون الرشید بود.
# - 22
نقل است که هارون شبی با زبیده مناظره کرد. زبیده هارون را گفت: ای دوزخی!
# - 23
هارون گفت: اگر من دوزخی ام فانت طالق.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 20 از «ذکر امام شافعی رضی الله عنه» است.