نثر · شماره 33
گفت: در این ساعت که انگشت شهادت بگشادی در سرم ندا کردند که احمد بهرام هفتاد سال در گبری بود. ایمان آورد تو هفتاد سال در مسلمانی گذاشته ای تا عاقبت چه خواهی آورد؟
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 30
گفت: بیافرید تا او را بنده باشد، و رزق داد تا او را به رزاقی بشناسند، و بمیرانید تا او را به قهاری بشناسند، و زنده گردانید تا او را به قادری و عالمی بشناسند.
# - 31
بهرام چون این بشنید گفت: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد ا رسول الله.
# - 32
چون وی مسلمان گشت شیخ نعره بزد و بیهوش شود. ساعتی بود بهوش بازآمد. گفتند: یا شیخ! سبب این چه بود؟
# - 33
گفت: در این ساعت که انگشت شهادت بگشادی در سرم ندا کردند که احمد بهرام هفتاد سال در گبری بود. ایمان آورد تو هفتاد سال در مسلمانی گذاشته ای تا عاقبت چه خواهی آورد؟
انتخابشده - 34
نقل است که احمد در عمر خود شبی نخفته بود. گفتند: آخر لحظه ای بیاسای.
# - 35
گفت: کسی را که بهشت از بالا می آرایند و دوزخ در نشیب او می تابد و او نداند که از اهل کدام است، این جایگاه، چگونه خواب آیدش.
# - 36
و سخن اوست که: کاشکی بدانمی، که مرا دشمن می دارد، و که غیبت می کند، و که بد می گوید تا من اورا سیم و زر فرستادمی. به آخر کار که چون کار من می کند از مال من خرج کند.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 33 از «ذکر احمد حرب قدس الله روحه» است.