نثر · شماره 73
یکی حاتم را گفت: حاجتی هست؟گفت: هست. گفت: بخواه.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 70
نقل است که حاتم را گفتند: فلان مال بسیار جمع کرده است.
# - 71
گفت: زندگانی به آن جمع کرده است؟گفتند: نه.
# - 72
گفت: مرده را مال به چه کار آید؟
# - 73
یکی حاتم را گفت: حاجتی هست؟گفت: هست. گفت: بخواه.
انتخابشده - 74
گفت: حاجتم آن است که نه تو مرا بینی و نه من تو را.
# - 75
و یکی از مشایخ حاتم را پرسید: نماز چگونه کنی؟
# - 76
گفت: چون وقت در آید وضوی ظاهر کنم و وضوی باطن کنم. گفت: ظاهر را به آب پاک کنم و باطن را به توبه، و آنگاه به مسجد درآیم و مسجد حرام را مشاهده کنم، و مقام ابراهیم را درمیان دو ابروی خود بنهم، و بهشت را بر راست خود و دوزخ را بر چپ خود، و صراط زیر قدم خود دارم، و ملک الموت را پس پشت خود انگارم، و دل را به خدای سپارم. آنگاه تکبیر بگویم با تعظیم و قیامی به حرمت و قرائتی با هیبت و سجودی با تضرع و رکوعی با تواضع و جلوسی به حلم و سلامی به شکر بگویم. نماز من این چنین بود.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 73 از «ذکر حاتم اصم قدس الله روحه» است.