کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 15

نقلست که معروف را خالی بود که والی شهر بود. روزی بجایی خراب می گذشت. معروف را دید آنجا نشسته و نان می خورد و سگی در پیش وی، و او یک لقمه در دهان خود می نهاد و یک لقمه در دهان سگ.

چهرهٔ عطارشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 12

    سری گفت این کار من کفایت کنم و دل ترا فارغ کنم کودک را بردم و جامه درو پوشیدم و جور خریدم و دل وی شاد کردم در حال نوری دیدم که در دلم پدید آمد و حالم از لونی دیگر شد.

    #
  2. 13

    نقلست که روزی معروف را مسافری رسید در خانقاه و قبله را نمی دانست روی بسوئی دیگر کرد و نماز کرد. چون وقت نماز درآمد، اصحاب روی سوی قبله کردند و نماز کردند آن مسافر خجل شد. گفت: آخر مرا چرا خبر نکردید؟ شیخ گفت: ما درویشیم و درویش را با تصوف چه کار؟

    #
  3. 14

    آن مسافر را چندان مراعات کرد که صفت نتوان کرد.

    #
  4. 15

    نقلست که معروف را خالی بود که والی شهر بود. روزی بجایی خراب می گذشت. معروف را دید آنجا نشسته و نان می خورد و سگی در پیش وی، و او یک لقمه در دهان خود می نهاد و یک لقمه در دهان سگ.

    انتخاب‌شده
  5. 16

    خال گفت: شرم نمی داری که با سگ نان می خوری؟

    #
  6. 17

    گفت: از شرم نان می دهم بدرویش.

    #
  7. 18

    پس سر برآورد و مرغی را از هوا بخواند مرغ فرود آمد و بر دست وی نشست وبه پر خود سر و چشم او را می پوشید. معروف گفت: هرکه از خدا شرم دارد همه چیز ازو شرم دارد در حال، خال خجل شد.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 15 از «ذکر معروف کرخی رحمهالله علیه» است.