نثر · شماره 22
گفت: این توانم، ان شاء الله.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 19
پس گفت: میانه آن است که مرا فراموش کنی و نام من با کسی نگویی که پیر من چنین گفته است و شیخ من چنان فرموده است -که این همه خویشتن ستایی است.
# - 20
گفت: این هم نتوانم کردن.
# - 21
پس گفت: وصیت خرد آن است که خلق را نصیحت کنی و به خدای خوانی.
# - 22
گفت: این توانم، ان شاء الله.
انتخابشده - 23
گفت: اما به شرطی نصیحت کنی که خلق را در میان نبینی.
# - 24
گفت: چنان کنم.
# - 25
پس به ری آمد - و او بزرگ زاده ری بود - اهل شهر استقبال کردند. چون مجلس آغاز کرد سخن حقایق بیان کرد. اهل ظاهر به خصمی برخاستند که در آن وقت به جز علم صورت علمی دیگر نبود و او نیز در ملامت رفتی، تا چنان شد که کس به مجلس او نیامدی. روزی درآمدکه مجلس بگوید. کسی را ندید. خواست که بازگردد. پیرزنی آواز داد: نه! با ذوالنون عهد کرده بودی که خلق را درمیان نبینی در نصیحت گفتن و از برای خدای گویی.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 22 از «ذکر یوسف بن الحسین قدس الله روح العزیز» است.