نثر · شماره 51
ابوحفص گفت: ده سال است.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 48
حمال گفت: عجب داشتم. از پیر پرسیدم که این چه حال است و تو چه دانستی که ما زیره با و حلوا آورده ایم؟
# - 49
گفت: دوش در مناجات این بر خاطرم بگذشت که مدتی است فرزندان من از من این می طلبند. دانم که بر زمین نیفتاده باشد.
# - 50
نقل است که مریدی بود در خدمت بوحفص - سخت با ادب - جنید چند بار در وی نگرست. از آنکه او خوش آمدش پرسید که : چند سال است تا در خدمت شماست؟
# - 51
ابوحفص گفت: ده سال است.
انتخابشده - 52
گفت: ادبی تمام دارد و فری عجب و شایسته جوانی است.
# - 53
ابوحفص گفت: آری، هفده هزار دینار در راه ما باخته است و هفده هزار دیگر وام کرده ام و در باخته ام، هنوز زهره آن ندارد که از ما سخنی پرسد.
# - 54
پس ابوحفص روی به بادیه نهاد. گفت: ابوتراب را دیدم در بادیه و من شانزده روز هیچ نخورده بودم. بر کنار حوضی رفتم تا آب خورم. به فکری فرورفتم. ابوتراب گفت: تو را چه نشانده است اینجا؟ گفتم: میان علم و یقین انتظار می کنم تا غلبه کدام را بود تا یار آن دیگر باشم که غالب باشد. یعنی اگر غلبه علم را بود آب خورم و اگر یقین را بود بروم.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 51 از «ذکر ابوحفص حداد قدس الله روحه العزیز» است.