نثر · شماره 39
نقلست که روزی نابینائی الله الله می گفت. نوری پیش او رفت و گفت: تو او را چه دانی و اگر بدان زنده مانی این بگفت: و بیهوش شد و از آن شوق به صحرا افتاد و در نیستانی نو دروده و آن نی در پای و پهلوی او می رفت و خون روان می شد و از هر قطره خون الله الله پدید می آمد بونصر سراج گوید چون او را از آنجا با خانه آوردند گفتند بگوی لااله الا الله گفت: آخرهم آنجا می روم و در آن وفات می کرد جنید گفت: تا نوری وفات کرد هیچ کس در حقیقت صدق سخن نگفت: که صدیق زمانه او بود رحمهالله علیه.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 36
و گفت: تصوف آزادی است و جوانمردی و ترک تکلف و سخاوت.
# - 37
و گفت: تصوف ترک جمله نصیبهاء نفس است برای نصیب حق.
# - 38
و گفت: تصوف دشمنی دنیا است و دوستی مولی.
# - 39
نقلست که روزی نابینائی الله الله می گفت. نوری پیش او رفت و گفت: تو او را چه دانی و اگر بدان زنده مانی این بگفت: و بیهوش شد و از آن شوق به صحرا افتاد و در نیستانی نو دروده و آن نی در پای و پهلوی او می رفت و خون روان می شد و از هر قطره خون الله الله پدید می آمد بونصر سراج گوید چون او را از آنجا با خانه آوردند گفتند بگوی لااله الا الله گفت: آخرهم آنجا می روم و در آن وفات می کرد جنید گفت: تا نوری وفات کرد هیچ کس در حقیقت صدق سخن نگفت: که صدیق زمانه او بود رحمهالله علیه.
انتخابشده
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 39 از «ذکر ابوالحسین نوری قدس الله روحه العزیز» است.