نثر · شماره 6
نقل است که صد و بیست سال عمر یافت چون نزدیک وفاتش بود وقت نماز شام بود عزرائیل سایه انداخت سر از بالین برداشت وگفت: عفاک الله توقف کن که بنده ماموری و من بنده مامور ترا گفته اند که جان او را بردارو مرا گفته اند که چون وقت نماز آید بگزار و وقت درآمده است آنچه ترا فرموده اند فوت نمی شود اما آنچه مرا فرموده اند فوت می شود صبر کن تا نماز شام کنم پس طهارت کرد ونماز گزارد بعد از آن وفات یافت همان شب او را به خواب دیدند گفتند خدای با تو چه کرد گفت: از من مپرسید ولکن از دنیای نجس باز رستم رحمهالله علیه.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 3
و گفت: در مسجد شدم درویشی را دیدم در من آویخت و گفت: ای شیخ بر من بخشای که محنتی بزرگ پیشم آمده است گفتم چیست گفت: بلا ازمن بازستده اند وعافیت بمن پیوسته کرده اند گفت: حالش نگاه کردم یک دینارش فتور شده بود.
# - 4
و گفت: خوف تازیانه خداوند است بندگانی را که در بی ادبی خو کرده باشند بدان راست کنند.
# - 5
و گفت: نشان آنکه عمل بغایت رسیده است آنست که در آن عمل جز عجز و تقصیر نبینند.
# - 6
نقل است که صد و بیست سال عمر یافت چون نزدیک وفاتش بود وقت نماز شام بود عزرائیل سایه انداخت سر از بالین برداشت وگفت: عفاک الله توقف کن که بنده ماموری و من بنده مامور ترا گفته اند که جان او را بردارو مرا گفته اند که چون وقت نماز آید بگزار و وقت درآمده است آنچه ترا فرموده اند فوت نمی شود اما آنچه مرا فرموده اند فوت می شود صبر کن تا نماز شام کنم پس طهارت کرد ونماز گزارد بعد از آن وفات یافت همان شب او را به خواب دیدند گفتند خدای با تو چه کرد گفت: از من مپرسید ولکن از دنیای نجس باز رستم رحمهالله علیه.
انتخابشده
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 6 از «ذکر خیر نساج قدس الله روحه العزیز» است.