نثر · شماره 38
و گفت: ابلیس به من رسید و گفت: زنهارمغرور مگرداناد ترا صفاء اوقات از بهر آنکه در زیر آنست غوامض آفات.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 35
نقلست که گفت: چون به بازار بگذرم بر پیشانی خلق سعید و شقی نبشته بینم و یکبار در بازار فریاد می کرد و می گفت: آه از افلاس آه از افلاس گفتند افلاس چیست گفت: مجالسه الناس و مجادلتهم و المخالطه معهم هر که مفلس بود نشانش آن باشد که با خلق نشیند و با ایشان سخن گوید و آمیزش کند.
# - 36
و یک روز می گذشت و جماعتی ازمتنعمان دنیا به عمارت و تماشاء دنیا مشغول شده بودند شبلی نعرۀ بزد وگفت: دلهائیست که غافل مانده است از ذکر حق تالاجرم ایشان را مبتلا کرده اند به مردار و پلیدی دنیا.
# - 37
نقلست که جنازۀ می بردند یکی از پس می رفت و می گفت: آه من فراق الولد شبلی طپانچه بر سر زدن گرفت و می گفت: آه من فراق الاحد.
# - 38
و گفت: ابلیس به من رسید و گفت: زنهارمغرور مگرداناد ترا صفاء اوقات از بهر آنکه در زیر آنست غوامض آفات.
انتخابشده - 39
نقلست که وقتی لختی هیزم تر دید که آتش در زده بودند و آب از دیگر سوی وی می چکید اصحاب را گفت: ای مدعیان اگر راست می گوئید که در دل آتش داریم از دیده تان اشک پیدا نیست.
# - 40
نقلست که وقتی به نزدیک جنید آمد مست شوق در غلبات وجد.
# - 41
دست در زد و جامۀ جنید بشولیده کرد گفتند این چرا کردی گفت: نیکوم آمد بشولیدم تا نیکویم نیامد.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 38 از «ذکر شیخ ابوبکر شبلی رحمهالله علیه» است.