نثر · شماره 39
نقلست که وقتی لختی هیزم تر دید که آتش در زده بودند و آب از دیگر سوی وی می چکید اصحاب را گفت: ای مدعیان اگر راست می گوئید که در دل آتش داریم از دیده تان اشک پیدا نیست.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 36
و یک روز می گذشت و جماعتی ازمتنعمان دنیا به عمارت و تماشاء دنیا مشغول شده بودند شبلی نعرۀ بزد وگفت: دلهائیست که غافل مانده است از ذکر حق تالاجرم ایشان را مبتلا کرده اند به مردار و پلیدی دنیا.
# - 37
نقلست که جنازۀ می بردند یکی از پس می رفت و می گفت: آه من فراق الولد شبلی طپانچه بر سر زدن گرفت و می گفت: آه من فراق الاحد.
# - 38
و گفت: ابلیس به من رسید و گفت: زنهارمغرور مگرداناد ترا صفاء اوقات از بهر آنکه در زیر آنست غوامض آفات.
# - 39
نقلست که وقتی لختی هیزم تر دید که آتش در زده بودند و آب از دیگر سوی وی می چکید اصحاب را گفت: ای مدعیان اگر راست می گوئید که در دل آتش داریم از دیده تان اشک پیدا نیست.
انتخابشده - 40
نقلست که وقتی به نزدیک جنید آمد مست شوق در غلبات وجد.
# - 41
دست در زد و جامۀ جنید بشولیده کرد گفتند این چرا کردی گفت: نیکوم آمد بشولیدم تا نیکویم نیامد.
# - 42
یک روز در آن مستی در آمد زن جنید سر بشانه می کرد چون شبلی را دید خواست که برود جنید گفت: سرمپوش و مرو که مستان این طایفه را از دوزخ خبر نبود پس شبلی سخن می گفت و می گریست و جنید زن را گفت: اکنون برخیز و برو که او را با او دادند که گریستن با دید آمد.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 39 از «ذکر شیخ ابوبکر شبلی رحمهالله علیه» است.