نثر · شماره 46
چنانکه وقتی درویشی درمانده پیش شبلی آمد گفت: ای شیخ به حق وفاء دین که عنان کارم تنگ درکشیده است بگو تا چگنم نومید شوم و از راه برگردم گفت: ای درویش حلقه در کافری می زنی می نشنوی که فرموده است لاتقنطوا من رحمهالله گفت: ایمن گردم گفت: حضرت جلال را می آزمائی می نشنوی فلا یامن مکر الله الا القوم الخاسرون گفت: از بهر خدای که ایمن نشوم و نومید نباشم که چه تدبیر کنم گفت: سربر آستانۀ در من می زن ناله می کن تا جانت برآید تا آنگاه که از پیشگاه کارت ندا کند که من علی الباب.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 43
نقلست که وقتی دیگر بر جنید شد اندوهگین بود گفت: چه بوده است جنید گفت: من طلب وجد شبلی گفت: لابل وجد طلب او گفت: هر که طلب کند یابد شبلی گفت: نه هر که یابد طلب کند.
# - 44
نقلست که یک روز جنید با اصحاب نشسته بود پیغامبر را علیه السلام دیدند که ار دردرآمد و بوسه بر پیشانی شبلی داد و برفت جنید پرسید که یا ابابکر تو چه عمل می کنی که بدان سبب این تشریف یافتی گفت: من هیچ ندانم بیرون آنکه هر شب که سنت نماز دو رکعت بجاء آرم بعد از فاتحه این آیت بخوانم لقد جائکم رسول من انفسکم عزیز تا آخر جنید گفت: این از آن یافتی.
# - 45
نقلست که یک روز طهارت کرده عزم مسجد کرد بسرش ندا کردند که طهارت آن داری که بدین گستاخی در خانۀ ما خواهی آمد شبلی این بشنود و بازگشت ندا آمد که از درگاه ما بازمی گردی کجا خواهی شد نعره ها درگرفت ندا آمد که بر ما تشنیع می زنی برجاء باستاد خاموش ندا آمد که دعوی تحمل می کنی گفت: الممستغاث بک منک.
# - 46
چنانکه وقتی درویشی درمانده پیش شبلی آمد گفت: ای شیخ به حق وفاء دین که عنان کارم تنگ درکشیده است بگو تا چگنم نومید شوم و از راه برگردم گفت: ای درویش حلقه در کافری می زنی می نشنوی که فرموده است لاتقنطوا من رحمهالله گفت: ایمن گردم گفت: حضرت جلال را می آزمائی می نشنوی فلا یامن مکر الله الا القوم الخاسرون گفت: از بهر خدای که ایمن نشوم و نومید نباشم که چه تدبیر کنم گفت: سربر آستانۀ در من می زن ناله می کن تا جانت برآید تا آنگاه که از پیشگاه کارت ندا کند که من علی الباب.
انتخابشده - 47
نقلست که از آدینه تا آدینه حصری را باردادی یک جمعه بدو گفت: که اگرچنانست که از این جمعه تا بدان جمعه بر من می آئی بیرون از خدای چیزی در خاطر تو گذر کند حرامست ترا با ما صحبت داشتن.
# - 48
نقلست که وقتی در بغداد بود گفت: هزار درم می باید تا درویشان را پای افزار خرند و به حج برند ترسائی بر پاء خاست و گفت من بدهم لیکن بدان شرط که مرا با خود ببری شبلی گفت: جوانمردا تو اهل حج نیستی جواب گفت: در کاروان شما هیچ ستور نیست مرا از آن ستوری گیرید درویشان برفتند ترسامیان در بست تا همه روانه شدند شبلی گفت: ای جوان کار تو چگونه است گفت: ای شیخ مرا از شادی خواب نمی آید که من با شما همراه خواهم بود چون در راه آمدند جوان جاروب برگرفت و بهر منزل گاه جاء ایشان می رفت و خار برمی کند به موضع احرام رسیدند در ایشان می نگریست و همچنان می کرد چون به خانه رسیدند شبلی جوان را گفت: باز ناز ترا در خانه رها نکنم جوان سر بر آستانه نهاد گفت: الهی شبلی می گوید در خانه ات نگذارم هاتفی آواز داد که یا شبلی او را از بغداد ما آورده ایم آتش عشق در جان او ما زده ایم به سلسلۀ لطف به خانه خویش ماکشیده ایم تو زحمت خویش دور داری دوست تو درآی جوان در خانه شد و زیارت کرد دیگران درون می رفتند و بیرون می آمدند و آن جوان بیرون نمی آمد شبلی گفت: ای جوان بیرون آی جوان گفت: ای شیخ بیرون نمی گذارد هر چند در خانه طلب می کنم باز نمی یابم تا خود کار کجا خواهد رسد.
# - 49
نقلست که یک روز با اصحاب در بادیه همی رفت کله سری دید که برونبشته خسرالدنیا و الاخره شبلی در شور شد و گفت: بعزه الله که این سرولی یا سرنبی است گفتند چرا می گویی گفت: تا درین راه دنیا و آخرت زیان نکنی بدو نرسی.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 46 از «ذکر شیخ ابوبکر شبلی رحمهالله علیه» است.