نثر · شماره 11
نقلست که روزی بر سر منبر می گفت: خدا و خدا و خدا کسی گفت: خواجه خدا چه بود گفت: نمی دانم گفت: چون نمی دانی چرامی گوئی گفت: این نگویم چکنم.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 8
و گفت: وقتی بیمار بودم مرا آرزوی نشابور بگرفت بخواب دیدم که قایلی گفت: که تو ازین شهر نتوانی رفت که جماعتی از پریان را سخن توخوش آمده است و مجلس تو هر روز حاضر باشند تو از بهر ایشان باز داشتۀ درین شهر.
# - 9
نقلست که در میان مردم چون چیزی افتادی که دل مردمان بدان مشغول شدی استاد گفت: این از غیرت حق است می خواهد که آنچه می رود نرود.
# - 10
نقلست که یک روز بر سر منبر ملامت آدمی می کرد که چه سودست گه حسود و معجب و متکبر و آنچه بدین ماند سایلی گفت: با این همه صفات ذمیمه که آدمی دارد اما جاء دوستی دارد استاد گفت: از خدا بترسید که می گوید یحبهم و یحبونه.
# - 11
نقلست که روزی بر سر منبر می گفت: خدا و خدا و خدا کسی گفت: خواجه خدا چه بود گفت: نمی دانم گفت: چون نمی دانی چرامی گوئی گفت: این نگویم چکنم.
انتخابشده - 12
نقلست که درویشی در مجلس او برخاست و گفت: درویشم و سه روز است تا چیزی نخورده ام و جماعتی از مشایخ حاضر بودند او بانگ بروزد که دروغ می گوئی که فقر سر پادشاهست و پادشاه سرخویش بجائی ننهد که او با کسی گوید و عرضه کند بعمرو و بزید.
# - 13
نقلست که مردی فقاعی بود بر در خانقاه استاده بوقت سفره بیامدی و چیزی از آن فقاع بیاوردی و بر سفره نشستی و فقاع بصوفیان دادی و چون سیر بخوردند آنچه فاضل آمدی ببردی روزی بر لفظ استاد برفت که این جوانمرد وقتی صافی دارد شبانه استاد بخوابش دید گفت: جای بالا دیدم جمله ارکان دین و دنیا جمع شده و میان من و ایشان بالائی بودی و من بدان بالا باز شدم مانعی پیشم آمد تا هرچند خواستم که بر آنجا روم نتوانستم شد ناگاه فقاعی بیامدی و گفتی بوعلی دست بمن ده که درین راه شیران بس روباهانند پس دیگر روز استاد بر منبر بود فقاعی از در درآمد استاد گفت: او را راه دهید که اگر او دوش دستگیر ما نبودی ما از بازماندگان بودیم فقاعی گفت: ای استاد هر شب ما آنجا آئیم بیک شب که تو آمدی ما را غمزی کردی.
# - 14
نقلست که روزی یکی درآمد که از جای دور آمده ام نزدیک توای استاد گفت: این حدیث بقطع مسافت نیست از نفس خویش گامی فراتر نه که همه مقصودها ترا بحاصلست.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 11 از «ذکر شیخ ابوعلی دقاق رحمهالله علیه» است.