نثر · شماره 138
وگفت: اگر آن بودی که مردمان گویند که به پایگاه بایزید رسید و بی حرمتی کرد والا هرچه بایزید باخدا بگفته است و بیندیشیده من با شما بگفتمی و عجب اینست که ازو نقل می کنند که گفته است هرچه بایزید با اندیشه آنجا رسیده است بوالحسن بقدم آنجا رسیده است و گفت: این جهان به جهانیان واهشتیم و آن جهان به بهشتیان و قدم بر نهادیم جائی که آفریده را راه نیست.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 135
و گفت: چیزی به من درآمد که مرا سی روز مرده کرد از آنچه این خلق بدان زنده اند از دنیا و آخرت آنگاه مرا زندگانی داد که در آن مرگ نبود.
# - 136
و گفت: اگر من برخری نشینم و از نشابور در آیم و یک سخن بگویم تا قیامت دانشمند بر کرسی ننشیند.
# - 137
و گفت: با خلق خدا صلح کردم که هرگز جنگ نکردم و با نفس جنگی کردم که هرگز صلح نکردم.
# - 138
وگفت: اگر آن بودی که مردمان گویند که به پایگاه بایزید رسید و بی حرمتی کرد والا هرچه بایزید باخدا بگفته است و بیندیشیده من با شما بگفتمی و عجب اینست که ازو نقل می کنند که گفته است هرچه بایزید با اندیشه آنجا رسیده است بوالحسن بقدم آنجا رسیده است و گفت: این جهان به جهانیان واهشتیم و آن جهان به بهشتیان و قدم بر نهادیم جائی که آفریده را راه نیست.
انتخابشده - 139
و گفت: چنانکه ما را پوست بدر آید بدر آمدم.
# - 140
وگفت: که بایزید گفت نه مقیم ونه ماسفر و من مقیم دریکی او سفر می کنم و گفت: روز قیامت من نگویم که من عالم بودم یا زاهد یا عابد گویم تو یکیی من ز آن یکی تو بودم.
# - 141
و گفت: بدینجا که من رسیدم سخن نتوانم گفت: که آنچه مراست با او اگر با خلق بگویم خلق آن برنتابد و اگر این چه او راست با من بگوید چون آتش باشد ببیشه درافکنی دریغ آیدم که با خویشتن باشم و سخن او گویم.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 138 از «ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی» است.