کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 374

و گفت: چگویی در کسی که در بیابان ایستاده بود و در سر دستار ندارد در پا نعلین و در تن جامه و آفتاب در مغزش می تابد وآتش از زیر قدمش بر می آید چنانکه پایش را بر زمین فرا نبود و از پیش رفتن روی ندارد و از پس باز شدن راه نیابد و متحیر مانده باشد در آن بیابان.

چهرهٔ عطارشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 371

    و گفت: چون خویشتن را با خدابینی وفابود و چون خدا را با خویشتن بینی فنا بود.

    #
  2. 372

    و گفت: هرکه با این خلق کودک بینی با خداوند مردست و هرکه با این خلق مردست با خداوند مرد است و گفت: کس هست که هم بهل اند که برگیرد و هم بگذارند که به بیند و کس هست که اگر خواهد درشود و اگر خواهد بیرون آید و کس ببیند هست که چون درشود به نگذارند که بیرون آید.

    #
  3. 373

    وگفت: خدای تعالی خلق را از فعل خویش آگاه کرد اگر از خویشتن آگاه گردی لااله الاالله گویی به نماندی یعنی غرق شوندی.

    #
  4. 374

    و گفت: چگویی در کسی که در بیابان ایستاده بود و در سر دستار ندارد در پا نعلین و در تن جامه و آفتاب در مغزش می تابد وآتش از زیر قدمش بر می آید چنانکه پایش را بر زمین فرا نبود و از پیش رفتن روی ندارد و از پس باز شدن راه نیابد و متحیر مانده باشد در آن بیابان.

    انتخاب‌شده
  5. 375

    و گفت: غریب آن بود که در هفت آسمان و زمین هیچ باوی یک تاره موئی نبود و من نگویم که غریبم من آنم که بازمانه نسازم و زمانه بامن نسازد.

    #
  6. 376

    و گفت: آنکس که تشنۀ خدا بود اگرچه هرچه خدا آفریده است بوی دهی سیر نشود.

    #
  7. 377

    و گفت: غایت بنده با خدا سه درجه است یکی آنست که بر دیدار بایستد وگوید الله دیگر آنست که بی خویشتن گوید الله سیم آنکه ازو با او گوید الله.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 374 از «ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی» است.