نثر · شماره 1
آن دانای عشق و معرفت آن دریای شوق ومکرمت آن پختۀ سوخته آن افسردۀ افروخته آن بندۀ عالم آزادی قطب وقت محمد نصر آبادی علیه الرحمه سخت بزرگوار بود در علو حال و مرتبه بلند داشت و سخت شریف بود به نزدیک جمله اصحاب و یگانۀ جهان بود و در عهد خود مشارالیه بود درانواع علوم خاصه در روایات عالی وعلم احادیث که در آن منصف بود و در طریقت نظری عظیم داشت سوزی و شوقی بغایت و استاد جمیع اهل خراسان بود بعد از شبلی و او خود مرید شبلی بود و رودباری و مرتعش را یافته بود و بسی مشایخ کبار را دیده بود هیچکس از متاخران آن وقت در تحقیق عبادت آن مرتبه که او را بود و در ورع و مجاهده و تقوی و مشاهده بی همتا بود و درمکه مجاور بود او را از مکه بیرون کردند از سبب آنکه چندان شوق و محبت و حیرت برو غالب شده بود که یک روز زناری در میان بسته بود ودر آتشگاه گبران طواف می کرد گفتند آخر این چه حالتست گفت: در کار خویش کالیوه گشته ام که بسیاری به کعبه بجستم نیافتم اکنون بدیرش می جویم باشد که بوئی یابم که چنان فرو مانده ام که نمی دانم چکنم.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 1
آن دانای عشق و معرفت آن دریای شوق ومکرمت آن پختۀ سوخته آن افسردۀ افروخته آن بندۀ عالم آزادی قطب وقت محمد نصر آبادی علیه الرحمه سخت بزرگوار بود در علو حال و مرتبه بلند داشت و سخت شریف بود به نزدیک جمله اصحاب و یگانۀ جهان بود و در عهد خود مشارالیه بود درانواع علوم خاصه در روایات عالی وعلم احادیث که در آن منصف بود و در طریقت نظری عظیم داشت سوزی و شوقی بغایت و استاد جمیع اهل خراسان بود بعد از شبلی و او خود مرید شبلی بود و رودباری و مرتعش را یافته بود و بسی مشایخ کبار را دیده بود هیچکس از متاخران آن وقت در تحقیق عبادت آن مرتبه که او را بود و در ورع و مجاهده و تقوی و مشاهده بی همتا بود و درمکه مجاور بود او را از مکه بیرون کردند از سبب آنکه چندان شوق و محبت و حیرت برو غالب شده بود که یک روز زناری در میان بسته بود ودر آتشگاه گبران طواف می کرد گفتند آخر این چه حالتست گفت: در کار خویش کالیوه گشته ام که بسیاری به کعبه بجستم نیافتم اکنون بدیرش می جویم باشد که بوئی یابم که چنان فرو مانده ام که نمی دانم چکنم.
انتخابشده - 2
نقلست که یک روز به نزدیک جهودی شد و گفت: ای خواجه نیم دانگ سیم بده تا از این دکان فقاعی بخورم القصه چهل بار میامد ونیم درم می جست و جهود به درشتی و زشتی او را می راند و یک ذره تغییر در بشرۀ او ظاهر نمی شد و هر بار که می آمد شکفته تر و خوش وقتتر می بود و آن جهود از آن همه صبر بر خشونت و درشتی و زشتی او عجب آمد و گفت: ای درویش تو چه کسی که از برای نیم درم این همه بر جفا و خشونت تحمل کردی که ذرۀ از جا نشدی نصر آبادی گفت: درویشان را چه جای از جای شدن است که گاه باشد که چیزها برایشان برآید که آن بار ایشان را کوه نتواند کشیدن چون جهود آن بدید در حال مسلمان شد.
# - 3
نقلست که یک روز در طواف خلقی را دید که بکارهای دنیوی مشغول بودند و با یکدیگر سخن می گفتند برفت پارۀ آتش و هیزم بیاورد از وی سئوال کردند که چه خواهی کردن گفت: می خواهم که کعبه را بسوزم تا خلق از کعبه فارغ آیند و به خدای پردازند.
# - 4
نقلست که یک روز در حرم باد می جست و شیخ در برابر کعبه نشسته بود که جمله استار کعبه از آن باد در رقص آمده بود شیخ را از آن حال وجد پیدا شد از جای برجست و گفت: ای رعنا عروس سرافراز که در میان نشستۀ و خود را چون عروس جلوه می دهی و چندین هزار خلق در زیر خار مغیلان به تشنگی و گرسنگی در اشتیاق جمال تو جان داده این جلوه چیست که اگر ترا یک بار بیتی گفت: مرا هفتاد بار عبدی گفت.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 1 از «ذکر ابوالقاسم نصر آبادی رحمه الله» است.