مصرع دوم · شماره 7
یک شکر تو از هزار نتوانم کرد
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 4
من بی تو دمی قرار نتوانم کرد
# - 5
احسان ترا شمار نتوانم کرد
# - 6
گر بر تن من زبان شود هر موئی
# - 7
یک شکر تو از هزار نتوانم کرد
انتخابشده - 8
همه روز این بیت می گفتم تا به برکت این بیت در کودکی راه حق برمن گشاده شد.
# - 9
و گفت: یک روز از دبیرستان می آمدم نابینائی بود ما را پیش خود خواند گفت: چه کتاب می خوانی گفتم فلان کتاب گفت: مشایخ گفته اند حقیقت العلم ما کشف علی السرایر من نمی دانستم حقیقت معنی چیست و کشف چه بود تا بعد از شش سال درمرو پیش عبدالله حصیری تحصیل کردم چون وفات کرد پنج سال دیگر پیش امام قفال تحصیل کردم چنانکه همه شب در کار بودمی و همه روز درتکرار تا یکبار بدرس آمدم چشمها سرخ کرده قفال گفت: بنگرید تا این جوان شبانه در چه کار است وگمان بدبردی پس نشسته گوش داشتم خود را نگونسار کرده بودم و در چاهی ذکر می گفتم و از چشم من خون میافتاد تا یک روز استاد از آن معنی با من کلمه بگفت: از مرو بسرخس رفتم و با بوعلی زاهد تعلق ساختم و سی روز روزه داشتمی و در عبادت بودمی و گفت: یک روز رفتم شیخ لقمان سرخسی را دیدم بر تل خاکستر نشسته و پارۀ پوستین کهنه می دوخت وچوبی از ابریشم چند برو بسته که این ربابست و گرداگرد او نجاست انداخت و او از عقلای مجانین بود چون چشم او بر من افتاد پارۀ نجاست بشوریده و بر من انداخت من سینه پیش او داشتم و آنرا بخوشی قبول کردم گفتم که پارۀ رباب زن پس گفت: ای پسر برین پوستینت دوزم گفتم حکم تراست بخیۀ چند بزد و گفت: اینجات دوختم پس برخاستم و دست من بگرفت و می برد در راه پیرابوالفضل حسن که یگانۀ عهد بود پیش آمد و گفت: یا ابوسعید راه تونه اینست که می روی براه خویش رو پس شیخ لقمان دست من بدست او داد و گفت: بگیر که او از شما است پس بدو تعلق کردم پیر ابوالفضل گفت: ای فرزند صد و بیست و چهار هزار پیغمبر که آمدند مقصود همه یک سخن بود گفتند با خلق بگوئید که الله یکیست او را شناسید او را باشید کسانی که این معنی دادند این کلمه می گفتند تا این کلمه گشتند و این کلمه بر ایشان پدید آمد و از آن گفتن مستغنی شدند و در این کلمه مستغرق گشتند و این سخن مرا صید کرد و آنشب در خواب نگذاشت دیگر روز بدرس رفتم ابوعلی تفسیر این آیت می گفت: قل الله ثم ذرهم بگو که خداوند باقی همه را دست بدار و آن ساعت دری در سینه ما گشادند و مرا از من بستدند و امام ابوعلی آن تغیر بدید گفت: دوش کجا بودۀ گفتم که نزدیک پیر ابوالفضل گفت: اکنون برخیز که حرام شدترا از آن معنی بدین سخن آمدن پس به نزدیک پیر شدم واله و متحیر همه این کلمه گشته چون پیر مرا دید گفت: مستک شدۀ همی ندانی پس و پیش گفتم یا شیخ چه فرمائی گفت: درآی و هم نشین این کلمه باش که این کلمه با تو کارها دارد مدتی در این کلمه بودم پیرگفت: اکنون لشکرها بر سینه تو تاختن آورد و ترا بردند برخیز و خلوت طلب کن و بمهنه آمدم و سی سال در کنجی بنشستم پنبه برگوش نهادم و می گفتم الله الله هرگاه که خواب یا غفلتی درآمدی سیاهی یا حربۀ آتشین از پیش محراب پدید آمدی با هیبتی بانگ بر من زدی گفتی قل الله تا همه ذره های من بانگ در گرفت که الله الله.
# - 10
نقلست که درین مدت یکی پیراهن داشت هر وقت که بدریدی پاره بروی دوختی تا بیست من شده بود وصایم الدهر بودی هر شب بیک نان روزه گشادی و درین مدت شب و روز نخفت و بهر نماز غسلی کردی رو به حصار نهادی و گیاه می خوردی پدرش او را طلبیدی و به خانه آوردی و او باز می گریختی و رو به صحرا می نهادی.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 7 از «ذکر شیخ ابوسعید ابوالخیر» است.