سطر مستقل · شماره 8
انسان گفت: می دانم می دانم، اما چگونه می توانستم راز پیام تو را دریابم؟
شاعراحمد شاملودر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 5
به تو نان دادم من، و علف به گوسفندان و به گاوان تو، و برگ های نازک تره که قاتق نان کنی.
# - 6
انسان گفت: می دانم.
# - 7
پس زمین گفت: به هر گونه صدا من با تو به سخن درآمدم: با نسیم و باد، و با جوشیدن چشمه ها از سنگ، و با ریزش آبشاران؛ و با فروغلتیدن بهمنان از کوه آنگاه که سخت بی خبرت می یافتم، و به کوس تندر و ترقه ی توفان.
# - 8
انسان گفت: می دانم می دانم، اما چگونه می توانستم راز پیام تو را دریابم؟
انتخابشده - 9
پس زمین با او، با انسان، چنین گفت:
# - 10
نه خود این سهل بود، که پیام گزاران نیز اندک نبودند.
# - 11
تو می دانستی که من ات به پرستندگی عاشقم. نیز نه به گونه ی عاشقی بختیار، که زرخریده وار کنیزککی برای تو بودم به رای خویش. که تو را چندان دوست می داشتم که چون دست بر من می گشودی تن و جانم به هزار نغمه ی خوش جوابگوی تو می شد. همچون نوعروسی در رخت زفاف، که ناله های تن آزردگی اش به ترانه ی کشف و کامیاری بدل شود یا چنگی که هر زخمه را به زیر و بمی دلپذیر دیگرگونه جوابی گوید. آی، چه عروسی، که هر بار سربه مهر با بستر تو درآمد! (چنین می گفت زمین.) در کدامین بادیه چاهی کردی که به آبی گوارا کامیابت نکردم؟ کجا به دستان خشونت باری که انتظار سوزان نوازش حاصلخیزش با من است گاوآهن در من نهادی که خرمنی پربار پاداشت ندادم؟
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 8 از «پس آنگاه زمین...» است.