سطر مستقل · شماره 9
پس زمین با او، با انسان، چنین گفت:
شاعراحمد شاملودر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 6
انسان گفت: می دانم.
# - 7
پس زمین گفت: به هر گونه صدا من با تو به سخن درآمدم: با نسیم و باد، و با جوشیدن چشمه ها از سنگ، و با ریزش آبشاران؛ و با فروغلتیدن بهمنان از کوه آنگاه که سخت بی خبرت می یافتم، و به کوس تندر و ترقه ی توفان.
# - 8
انسان گفت: می دانم می دانم، اما چگونه می توانستم راز پیام تو را دریابم؟
# - 9
پس زمین با او، با انسان، چنین گفت:
انتخابشده - 10
نه خود این سهل بود، که پیام گزاران نیز اندک نبودند.
# - 11
تو می دانستی که من ات به پرستندگی عاشقم. نیز نه به گونه ی عاشقی بختیار، که زرخریده وار کنیزککی برای تو بودم به رای خویش. که تو را چندان دوست می داشتم که چون دست بر من می گشودی تن و جانم به هزار نغمه ی خوش جوابگوی تو می شد. همچون نوعروسی در رخت زفاف، که ناله های تن آزردگی اش به ترانه ی کشف و کامیاری بدل شود یا چنگی که هر زخمه را به زیر و بمی دلپذیر دیگرگونه جوابی گوید. آی، چه عروسی، که هر بار سربه مهر با بستر تو درآمد! (چنین می گفت زمین.) در کدامین بادیه چاهی کردی که به آبی گوارا کامیابت نکردم؟ کجا به دستان خشونت باری که انتظار سوزان نوازش حاصلخیزش با من است گاوآهن در من نهادی که خرمنی پربار پاداشت ندادم؟
# - 12
انسان دیگرباره گفت: راز پیامت را اما چگونه می توانستم دریابم؟
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 9 از «پس آنگاه زمین...» است.