سطر مستقل · شماره 11
تو می دانستی که من ات به پرستندگی عاشقم. نیز نه به گونه ی عاشقی بختیار، که زرخریده وار کنیزککی برای تو بودم به رای خویش. که تو را چندان دوست می داشتم که چون دست بر من می گشودی تن و جانم به هزار نغمه ی خوش جوابگوی تو می شد. همچون نوعروسی در رخت زفاف، که ناله های تن آزردگی اش به ترانه ی کشف و کامیاری بدل شود یا چنگی که هر زخمه را به زیر و بمی دلپذیر دیگرگونه جوابی گوید. آی، چه عروسی، که هر بار سربه مهر با بستر تو درآمد! (چنین می گفت زمین.) در کدامین بادیه چاهی کردی که به آبی گوارا کامیابت نکردم؟ کجا به دستان خشونت باری که انتظار سوزان نوازش حاصلخیزش با من است گاوآهن در من نهادی که خرمنی پربار پاداشت ندادم؟
شاعراحمد شاملودر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 8
انسان گفت: می دانم می دانم، اما چگونه می توانستم راز پیام تو را دریابم؟
# - 9
پس زمین با او، با انسان، چنین گفت:
# - 10
نه خود این سهل بود، که پیام گزاران نیز اندک نبودند.
# - 11
تو می دانستی که من ات به پرستندگی عاشقم. نیز نه به گونه ی عاشقی بختیار، که زرخریده وار کنیزککی برای تو بودم به رای خویش. که تو را چندان دوست می داشتم که چون دست بر من می گشودی تن و جانم به هزار نغمه ی خوش جوابگوی تو می شد. همچون نوعروسی در رخت زفاف، که ناله های تن آزردگی اش به ترانه ی کشف و کامیاری بدل شود یا چنگی که هر زخمه را به زیر و بمی دلپذیر دیگرگونه جوابی گوید. آی، چه عروسی، که هر بار سربه مهر با بستر تو درآمد! (چنین می گفت زمین.) در کدامین بادیه چاهی کردی که به آبی گوارا کامیابت نکردم؟ کجا به دستان خشونت باری که انتظار سوزان نوازش حاصلخیزش با من است گاوآهن در من نهادی که خرمنی پربار پاداشت ندادم؟
انتخابشده - 12
انسان دیگرباره گفت: راز پیامت را اما چگونه می توانستم دریابم؟
# - 13
می دانستی که من ات عاشقانه دوست می دارم (زمین به پاسخ او گفت). می دانستی. و تو را من پیغام کردم از پس پیغام به هزار آوا، که دل از آسمان بردار که وحی از خاک می رسد. پیغامت کردم از پس پیغام که مقام تو جایگاه بندگان نیست، که در این گستره شهریاری تو؛ و آنچه تو را به شهریاری برداشت نه عنایت آسمان که مهر زمین است. آه که مرا در مرتبت خاکساری عاشقانه، بر گستره ی نامتناهی کیهان خوش سلطنتی بود، که سرسبز و آباد از قدرت های جادویی تو بودم از آن پیش تر که تو پادشاه جان من به خربندگی آسمان دست ها بر سینه و پیشانی به خاک بر نهی و مرا چنین به خواری درافکنی.
# - 14
انسان، اندیشناک و خسته و شرمسار، از ژرفاهای درد ناله یی کرد. و زمین، هم از آنگونه در سخن بود:
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 11 از «پس آنگاه زمین...» است.