نثر · شماره 11
ملک روی از این سخن به هم آورد و مرو را زجر فرمود و گفت مرا خداوند تعالی مالک این مملکت گردانیده است تا به خورم و ببخشم نه پاسبان که نگاه دارم
شاعرسعدیدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 8
رسد هر کدخدایی را به رنجی
# - 9
چرا نستانی از هر یک جوی سیم
# - 10
که گرد آید ترا هر وقت گنجی
# - 11
ملک روی از این سخن به هم آورد و مرو را زجر فرمود و گفت مرا خداوند تعالی مالک این مملکت گردانیده است تا به خورم و ببخشم نه پاسبان که نگاه دارم
انتخابشده - 12
قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت
# - 13
نوشین روان نمرد که نام نکو گذاشت
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 11 از «حکایت شماره ۱۸ - ملک زاده ای گنج فراوان از پدر میراث یافت دست کرم بر گشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بی دریغ بر سپاه و رعیت بریخت...» است.