مصرع دوم · شماره 8
چون روز آمد بمرد و بیمار بزیست
شاعرسعدیدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 5
نفسی می زنم آسوده و عمری می گذارم
# - 6
اشتر سواری گفتش ای درویش کجا می روی برگرد که به سختی بمیری نشنید و قدم در بیابان نهاد و برفت چون به نخله محمود در رسیدیم توانگر را اجل فرا رسید درویش به بالینش فراز آمد و گفت ما به سختی بنمردیم و تو بر بختی بمردی
# - 7
شخصی همه شب بر سر بیمار گریست
# - 8
چون روز آمد بمرد و بیمار بزیست
انتخابشده - 9
ای بسا اسب تیز رو که بماند
# - 10
که خر لنگ جان بمنزل برد
# - 11
بس که در خاک تندرستان را
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 8 از «حکایت شماره ۱۷ - پیاده ای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه بدر آمد و همراه ما شد و معلومی نداشت و خرامان همی رفت و می گفت...» است.