مولوی
دفتر ششم
مولوی / مثنوی معنوی / دفتر ششم
فهرست متن
اشعار و آثار
1بخش ۱ - تمامت کتاب الموطد الکریممثنویای حیات دل حسام الدین بسی←2بخش ۲ - سال سایل از مرغی کی بر سر ربض شهری نشسته باشد سر او فاضل ترست و عزیزتر و شریف تر و مکرم تر یا دم او و جواب دادن واعظ سایل را به قدر فهم اومثنویواعظی را گفت روزی سایلی←3بخش ۳ - نکوهیدن ناموسهای پوسیده را کی مانع ذوق ایمان و دلیل ضعف صدق اند و راه زن صد هزار ابله چنانک راه زن آن مخنث شده بودند گوسفندان و نمی یارست گذشتن و پرسیدن مخنث از چوپان کی این گوسفندان تو مرا عجب گزند گفت ای مردی و در تو رگ مردی هست همه فدای تو اند و اگر مخنثی هر یکی ترا اژدرهاست مخنثی دیگر هست کی چون گوسفندان را بیند در حال از راه باز گردد نیارد پرسیدن ترسد کی اگر بپرسم گوسفندان در من افتند و مرا بگزندمثنویای ضیاء الحق حسام الدین بیا←4بخش ۴ - مناجات و پناه جستن به حق از فتنه اختیار و از فتنه اسباب اختیار کی سماوات و ارضین از اختیار و اسباب اختیار شکوهیدند و ترسیدند و خلقت آدمی مولع افتاد بر طلب اختیار و اسباب اختیار خویش چنانک بیمار باشد خود را اختیار کم بیند صحت خواهد کی سبب اختیارست تا اختیارش بیفزاید و منصب خواهد تا اختیارش بیفزاید و مهبط قهر حق در امم ماضیه فرط اختیار و اسباب اختیار بوده است هرگز فرعون بی نوا کس ندیده استمثنویاولم این جزر و مد از تو رسید←5بخش ۵ - حکایت غلام هندو کی به خداوندزاده خود پنهان هوای آورده بود چون دختر را با مهتر زاده ای عقد کردند غلام خبر یافت رنجور شد و می گداخت و هیچ طبیب علت او را در نمی یافت و او را زهره گفتن نهمثنویخواجه ای را بود هندو بنده ای←6بخش ۶ - صبر فرمودن خواجه مادر دختر را کی غلام را زجر مکن من او را بی زجر ازین طمع باز آرم کی نه سیخ سوزد نه کباب خام ماندمثنویگفت خواجه صبر کن با او بگو←7بخش ۷ - در بیان آنک این غرور تنها آن هندو را نبود بلک هر آدمیی به چنین غرور مبتلاست در هر مرحله ای الا من عصم اللهمثنویچون بپیوستی بدان ای زینهار←8بخش ۸ - در عموم تاویل این آیت کی کلما اوقدوا نارا للحربمثنویکلما هم اوقدوا نار الوغی←9بخش ۹ - قصه ای هم در تقریر اینمثنویشرفه ای بشنید در شب معتمد←10بخش ۱۰ - وا نمودن پادشاه به امرا و متعصبان در راه ایاز سبب فضیلت و مرتبت و قربت و جامگی او بریشان بر وجهی کی ایشان را حجت و اعتراض نماندمثنویچون امیران از حسد جوشان شدند←11بخش ۱۱ - مدافعه امرا آن حجت را به شبهه جبریانه و جواب دادن شاه ایشان رامثنویپس بگفتند آن امیران کین فنیست←12بخش ۱۲ - حکایت آن صیادی کی خویشتن در گیاه پیچیده بود و دسته گل و لاله را کله وار به سر فرو کشیده تا مرغان او را گیاه پندارند و آن مرغ زیرک بوی برد اندکی کی این آدمیست کی برین شکل گیاه ندیدم اما هم تمام بوی نبرد به افسون او مغرور شد زیرا در ادراک اول قاطعی نداشت در ادراک مکر دوم قاطعی داشت و هو الحرص و الطمع لا سیما عند فرط الحاجه و الفقر قال النبی صلی الله علیه و سلم کاد الفقر ان یکون کفرامثنویرفت مرغی در میان مرغزار←13بخش ۱۳ - حکایت آن شخص کی دزدان قوج او را بدزدیدند و بر آن قناعت نکرد به حیله جامه هاش را هم دزدیدندمثنویآن یکی قج داشت از پس می کشید←14بخش ۱۴ - مناظره مرغ با صیاد در ترهب و در معنی ترهبی کی مصطفی علیه السلام نهی کرد از آن امت خود را کی لا رهبانیه فی الاسلاممثنویمرغ گفتش خواجه در خلوت مه ایست←15بخش ۱۵ - حکایت پاسبان کی خاموش کرد تا دزدان رخت تاجران بردند به کلی بعد از آن هیهای و پاسبانی می کردمثنویپاسبانی خفت و دزد اسباب برد←16بخش ۱۶ - حواله کردن مرغ گرفتاری خود را در دام به فعل و مکر و زرق زاهد و جواب زاهد مرغ رامثنویگفت آن مرغ این سزای او بود←17بخش ۱۷ - حکایت آن عاشق کی شب بیامد بر امید وعده معشوق بدان وثاقی کی اشارت کرده بود و بعضی از شب منتظر ماند و خوابش بربود معشوق آمد بهر انجاز وعده او را خفته یافت جیبش پر جوز کرد و او را خفته گذاشت و بازگشتمثنویعاشقی بودست در ایام پیش←18بخش ۱۸ - استدعاء امیر ترک مخمور مطرب را بوقت صبوح و تفسیر این حدیث کی ان لله تعالی شرابا اعده لاولیائه اذا شربوا سکروا و اذا سکروا طابوا الی آخر الحدیث می در خم اسرار بدان می جوشد تا هر که مجردست از آن می نوشد قال الله تعالی ان الابرار یشربون این می که تو می خوری حرامست ما می نخوریم جز حلالی «جهد کن تا ز نیست هست شوی وز شراب خدای مست شوی»مثنویاعجمی ترکی سحر آگاه شد←19بخش ۱۹ - در آمدن ضریر در خانه مصطفی علیه السلام و گریختن عایشه رضی الله عنها از پیش ضریر و گفتن رسول علیه السلام کی چه می گریزی او ترا نمی بیند و جواب دادن عایشه رضی الله عنها رسول را صلی الله علیه و سلممثنویاندر آمد پیش پیغامبر ضریر←20بخش ۲۰ - امتحان کردن مصطفی علیه السلام عایشه را رضی الله عنها کی چه پنهان می شوی پنهان مشو که اعمی ترا نمی بیند تا پدید آید کی عایشه رضی الله عنها از ضمیر مصطفی علیه السلام واقف هست یا خود مقلد گفت ظاهرستمثنویگفت پیغامبر برای امتحان←21بخش ۲۱ - حکایت آن مطرب کی در بزم امیر ترک این غزل آغاز کرد گلی یا سوسنی یا سرو یا ماهی نمی دانم ازین آشفته بی دل چه می خواهی نمی دانم و بانگ بر زدن ترک کی آن بگو کی می دانی و جواب مطرب امیر راغزلمطرب آغازید پیش ترک مست←22بخش ۲۲ - تفسیر قوله علیه السلام موتوا قبل ان تموتوا بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی کی ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از مامثنویجان بسی کندی و اندر پرده ای←23بخش ۲۳ - تشبیه مغفلی کی عمر ضایع کند و وقت مرگ در آن تنگاتنگ توبه و استغفار کردن گیرد به تعزیت داشتن شیعه اهل حلب هر سالی در ایام عاشورا به دروازه انطاکیه و رسیدن غریب شاعر از سفر و پرسیدن کی این غریو چه تعزیه استمثنویروز عاشورا همه اهل حلب←24بخش ۲۴ - نکته گفتن آن شاعر جهت طعن شیعه حلبمثنویگفت آری لیک کو دور یزید←25بخش ۲۵ - تمثیل مرد حریص نابیننده رزاقی حق را و خزاین و رحمت او را به موری کی در خرمنگاه بزرگ با دانه گندم می کوشد و می جوشد و می لرزد و به تعجیل می کشد و سعت آن خرمن را نمی بیندمثنویمور بر دانه بدان لرزان شود←26بخش ۲۶ - داستان آن شخص کی بر در سرایی نیم شب سحوری می زد همسایه او را گفت کی آخر نیم شبست سحر نیست و دیگر آنک درین سرا کسی نیست بهر کی می زنی و جواب گفتن مطرب او رامثنویآن یکی می زد سحوری بر دری←27بخش ۲۷ - قصه احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفی علیه السلام در آن چاشتگاهها کی خواجه اش از تعصب جهودی به شاخ خارش می زد پیش آفتاب حجاز و از زخم خون از تن بلال برمی جوشید ازو احد احد می جست بی قصد او چنانک از دردمندان دیگر ناله جهد بی قصد زیرا از درد عشق ممتلی بود اهتمام دفع درد خار را مدخل نبود هم چون سحره فرعون و جرجیس و غیر هم لایعد و لا یحصیمثنویتن فدای خار می کرد آن بلال←28بخش ۲۸ - باز گردانیدن صدیق رضی الله عنه واقعه بلال را رضی الله عنه و ظلم جهودان را بر وی و احد احد گفتن او و افزون شدن کینه جهودان و قصه کردن آن قضیه پیش مصطفی علیه السلام و مشورت در خریدن اومثنویبعد از آن صدیق پیش مصطفی←29بخش ۲۹ - وصیت کردن مصطفی علیه السلام صدیق را رضی الله عنه کی چون بلال را مشتری می شوی هر آینه ایشان از ستیز بر خواهند در بها فزود و بهای او را خواهند فزودن مرا درین فضیلت شریک خود کن وکیل من باش و نیم بها از من بستانمثنویمصطفی گفتش کای اقبال جو←30بخش ۳۰ - خندیدن جهود و پنداشتن کی صدیق مغبونست درین عقدمثنویقهقهه زد آن جهود سنگ دل←