عطار
عذر آوردن مرغان
عطار / منطق الطیر / عذر آوردن مرغان
فهرست متن
اشعار و آثار
31حکایت مردی گران جان که در بیابان به درویشی رسیدسایربس سبک مردی گران جان می دوید←32سوگواری مردی که بی قرار و پند بیدلی به اوسایراز پس تابوت می شد سوگوار←33حکایت غافلی که عود می سوختسایرعود می سوخت آن یکی غافل بسی←34حکایت دردمندی که از مرگ دوستش پیش شبلی گریه میکردسایردردمندی پیش شبلی می گریست←35حکایت تاجری که از فروختن کنیز خود پشیمان شدسایرتاجری مالی و ملکی چند داشت←36حکایت خسروی که سگ تازی خود را رها کردسایرخسروی می رفت در دشت شکار←37حکایت حلاج که در دم مرگ روی خود را به خون خود سرخ کردسایرچون شد آن حلاج بر دار آن زمان←38حکایت جنید که سر پسرش را بریدندسایرمقتدای دین، جنید، آن بحر ژرف←39حکایت مرگ ققنسسایرهست ققنس طرفه مرغی دلستان←40سوگواری پسری که در مرگ پدرسایرپیش تابوت پدر می شد پسر←41گفتار نایبی در دم مرگسایرنایبی را چون اجل آمد فراز←42گفتگوی عیسی با خم آبسایرخورد عیسی آبی از جویی خوش آب←43گفتگوی سقراط با شاگردش در دم مرگسایرگفت چون سقراط در نزع اوفتاد←44راه بینی که از دست کسی شربت نمی خوردسایرراه بینی بود بس عالی نفس←45حکایت چاکری که از دست شاه میوه تلخی را با رغبت خوردسایرپادشاهی بود نیکو شیوه ای←46گفتار مردی صوفی از روزگار خودسایرصوفیی را گفت مردی نامدار←47حکایت پیرزنی که از شیخ مهنه دعای خوشدلی خواستسایرگفت شیخ مهنه را آن پیرزن←48گفتار جنید درباره خوشدلیسایرسایلی بنشست در پیش جنید←49حکایت خفاشی که به طلب خورشید پرواز می کردسایریک شبی خفاش گفت از هیچ باب←50حکایت خسروی که به استقبالش شهر را آراسته بودند و او فقط به آرایش زندانیان توجه کردسایرخسروی می شد به شهر خویش باز←51حکایت خواجه ای که بایزید و ترمذی را در خواب دیدسایرخواجه ای کز تخمه اکاف بود←52گفتار شیخ خرقان در دم آخرسایردردم آخر که جان آمد به لب←53حکایت بنده ای که با خلعت شاه گرد راه از خود پاک کرد و بردارش کردندسایربنده ای را خلعتی بخشید شاه←54دو چیزی که پیر ترکستان دوست میداشتسایرداد از خود پیرتر کستان خبر←55حکایت بادنجان خوردن شیخ خرقانیسایرشیخ خرقانی که عرش ایوانش بود←56حکایت ذالنون که چهل مرقع پوش را که جان داده بودند دیدسایرگفت ذو النون می شدم در بادیه←57دولتی که سحره فرعون یافتندسایرمی ندانم هیچ کس در کون یافت←58حکایت پیرزنی که به ده کلاوه ریسمان خریدار یوسف شدسایرگفت یوسف را چو می بفروختند←59گفتگوی مردی درویش با ابراهیم ادهم درباره فقرسایرآن یکی دانم ز بی خویشی خویش←60گفتگوی شیخ غوری با سنجرسایرشیخ غوری، آن به کلی گشته کل←