سایر · سعدی
حکایت
1
به سرهنگ سلطان چنین گفت زن
که خیز ای مبارک در رزق زن
2
برو تا ز خوانت نصیبی دهند
که فرزندکانت نظر بر رهند
3
بگفتا بود مطبخ امروز سرد
که سلطان به شب نیت روزه کرد
4
زن از ناامیدی سر انداخت پیش
همی گفت با خود دل از فاقه ریش
5
که سلطان از این روزه گویی چه خواست؟
که افطار او عید طفلان ماست
6
خورنده که خیرش برآید ز دست
به از صائم الدهر دنیا پرست
7
مسلم کسی را بود روزه داشت
که درمانده ای را دهد نان چاشت
8
وگرنه چه لازم که سعیی بری
ز خود بازگیری و هم خود خوری؟