سایر · سعدی
حکایت
1
شنیدم که پیری به راه حجاز
به هر خطوه کردی دو رکعت نماز
2
چنان گرم رو در طریق خدای
که خار مغیلان نکندی ز پای
3
به آخر ز وسواس خاطر پریش
پسند آمدش در نظر کار خویش
4
به تلبیس ابلیس در چاه رفت
که نتوان از این خوب تر راه رفت
5
گرش رحمت حق نه دریافتی
غرورش سر از جاده برتافتی
6
یکی هاتف از غیبش آواز داد
که ای نیکبخت مبارک نهاد
7
مپندار اگر طاعتی کرده ای
که نزلی بدین حضرت آورده ای
8
به احسانی آسوده کردن دلی
به از الف رکعت به هر منزلی