کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

حکایت

1

به سرهنگ سلطان چنین گفت زن

که خیز ای مبارک در رزق زن

2

برو تا ز خوانت نصیبی دهند

که فرزندکانت نظر بر رهند

3

بگفتا بود مطبخ امروز سرد

که سلطان به شب نیت روزه کرد

4

زن از ناامیدی سر انداخت پیش

همی گفت با خود دل از فاقه ریش

5

که سلطان از این روزه گویی چه خواست؟

که افطار او عید طفلان ماست

6

خورنده که خیرش برآید ز دست

به از صائم الدهر دنیا پرست

7

مسلم کسی را بود روزه داشت

که درمانده ای را دهد نان چاشت

8

وگرنه چه لازم که سعیی بری

ز خود بازگیری و هم خود خوری؟

متن شعر کپی شد.