سایر · سعدی
حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر(ص)
1
شنیدم که طی در زمان رسول
نکردند منشور ایمان قبول
2
فرستاد لشکر بشیر نذیر
گرفتند از ایشان گروهی اسیر
3
بفرمود کشتن به شمشیر کین
که ناپاک بودند و ناپاکدین
4
زنی گفت من دختر حاتمم
بخواهید از این نامور حاکمم
5
کرم کن به جای من ای محترم
که مولای من بود از اهل کرم
6
به فرمان پیغمبر نیک رای
گشادند زنجیرش از دست و پای
7
در آن قوم باقی نهادند تیغ
که رانند سیلاب خون بی دریغ
8
بزاری به شمشیر زن گفت زن
مرا نیز با جمله گردن بزن
9
مروت نبینم رهایی ز بند
به تنها و یارانم اندر کمند
10
همی گفت و گریان بر اخوان طی
به سمع رسول آمد آواز وی
11
ببخشیدش آن قوم و دیگر عطا
که هرگز نکرد اصل و گوهر خطا