کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

حکایت صاحب نظر پارسا

1

یکی را چو من دل به دست کسی

گرو بود و می برد خواری بسی

2

پس از هوشمندی و فرزانگی

به دف بر زدندش به دیوانگی

3

ز دشمن جفا بردی از بهر دوست

که تریاک اکبر بود زهر دوست

4

قفا خوردی از دست یاران خویش

چو مسمار پیشانی آورده پیش

5

خیالش چنان بر سر آشوب کرد

که بام دماغش لگد کوب کرد

6

نبودش ز تشنیع یاران خبر

که غرقه ندارد ز باران خبر

7

کرا پای خاطر برآمد به سنگ

نیندیشد از شیشه نام و ننگ

8

شبی دیو خود را پری چهره ساخت

در آغوش این مرد و بر وی بتاخت

9

سحرگه مجال نمازش نبود

ز یاران کس آگه ز رازش نبود

10

به آبی فرو رفت نزدیک بام

بر او بسته سرما دری از رخام

11

نصیحتگری لومش آغاز کرد

که خود را بکشتی در این آب سرد

12

ز برنای منصف برآمد خروش

که ای یار چند از ملامت؟ خموش

13

مرا پنج روز این پسر دل فریفت

ز مهرش چنانم که نتوان شکیفت

14

نپرسید باری به خلق خوشم

ببین تا چه بارش به جان می کشم

15

پس آن را که شخصم ز خاک آفرید

به قدرت در او جان پاک آفرید

16

عجب داری ار بار حکمش برم

که دایم به احسان و فضلش درم؟

متن شعر کپی شد.