سایر · سعدی
حکایت
1
یکی روستایی سقط شد خرش
علم کرد بر تاک بستان سرش
2
جهاندیده پیری بر او برگذشت
چنین گفت خندان به ناطور دشت
3
مپندار جان پدر کاین حمار
کند دفع چشم بد از کشتزار
4
که این دفع چوب از در کون خویش
نمی کرد تا ناتوان مرد و ریش
5
چه داند طبیب از کسی رنج برد
که بیچاره خواهد خود از رنج مرد؟