سایر · سعدی
حکایت
1
یکی پر طمع پیش خوارزمشاه
شنیدم که شد بامدادی پگاه
2
چو دیدش به خدمت دوتا گشت و راست
دگر روی بر خاک مالید و خاست
3
پسر گفتش ای بابک نامجوی
یکی مشکلت می بپرسم بگوی
4
نگفتی که قبله ست راه حجاز
چرا کردی امروز از این سو نماز؟
5
مبر طاعت نفس شهوت پرست
که هر ساعتش قبله دیگرست
6
قناعت سرافرازد ای مرد هوش
سر پر طمع بر نیاید ز دوش
7
طمع آبروی توقر بریخت
برای دو جو دامنی در بریخت
8
چو سیراب خواهی شدن ز آب جوی
چرا ریزی از بهر برف آبروی؟
9
مگر از تنعم شکیبا شوی
وگرنه ضرورت به درها شوی
10
برو خواجه کوتاه کن دست آز
چه می بایدت ز آستین دراز؟
11
کسی را که درج طمع درنوشت
نباید به کس عبد و خادم نبشت
12
توقع براند ز هر مجلست
بران از خودش تا نراند کست