کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

حکایت

1

یکی سلطنت ران صاحب شکوه

فرو خواست رفت آفتابش به کوه

2

به شیخی در آن بقعه کشور گذاشت

که در دوده قایم مقامی نداشت

3

چو خلوت نشین کوس دولت شنید

دگر ذوق در کنج خلوت ندید

4

چپ و راست لشکر کشیدن گرفت

دل پردلان زو رمیدن گرفت

5

چنان سخت بازو شد و تیز چنگ

که با جنگجویان طلب کرد جنگ

6

ز قوم پراگنده خلقی بکشت

دگر جمع گشتند و هم رای و پشت

7

چنان در حصارش کشیدند تنگ

که عاجز شد از تیرباران و سنگ

8

بر نیکمردی فرستاد کس

که صعبم فرومانده، فریاد رس

9

به همت مدد کن که شمشیر و تیر

نه در هر وغایی بود دستگیر

10

چو بشنید عابد بخندید و گفت

چرا نیم نانی نخورد و نخفت؟

11

ندانست قارون نعمت پرست

که گنج سلامت به کنج اندرست

متن شعر کپی شد.